تبلیغات
خاطرات نبی اکرمی

حج

نویسنده : مس چهارشنبه 23 تیر 1389 04:18 ق.ظ  •   

ردیف آخر کلاس قانون نشستیم ، بهار داشت پروژه ارائه می داد ، ما هم داریم تعداد مشغلات و می شماریم

گوشیم زنگید ، استاد که گرم پروژه بود منم همون جا جواب دادم
وحید بود : مشخصاتتو بده برا مکه ثبت نامت کنم !!
گفتم : بی خیال  ، مکه! ، حسش نیست :دی
قطع کردم
فرزین کنارم نشسته بود گفت کی بود
گفتم وحید مشخصات می خواد
گفت : خوب ثبت نام کن ، حالا قرعه کشی هست چه معلوم که در بیای یا نه !
جوگیر شدم مشخصاتمو نوشتم و پیام زدم به وحید
...


ادامه مطلب
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 تیر 1389 04:31 ق.ظ

مطلب رمز دار : رمز دار

نویسنده : مس جمعه 18 تیر 1389 11:31 ق.ظ  •   

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


آخرین ویرایش: جمعه 18 تیر 1389 11:36 ق.ظ

نظرسنجی ها

نویسنده : مس جمعه 18 تیر 1389 12:01 ق.ظ  •   

6.دانشگاه که تموم شه چند نفر همدیگرو یادشون می یاد ؟
2نفر
4نفر
13نفر
همه!!

دنیا همینه دیگه!


5.کدام کتاب بالش خوبی بود ؟
2رای-انسام
2رای-30++
7رای-مادام اسمیگل
5رای-ریاضی و مخلفاتش

آخیش

خدا رحمتش کنه اسمیتو ، درسته خوب خوابیدیم امتحاناتو اما صدای صبحانی یه چیزه دیگس


مصوبات قبلی
آخرین ویرایش: جمعه 18 تیر 1389 11:45 ق.ظ

شبی که تمامی(صبح) نداشت!

نویسنده : اسپیدی سه شنبه 29 دی 1388 11:02 ق.ظ  •    ارسال شده در: دانشجویی

قضیه با یه پیشنهاد شروع شد... وقتی نعیمه و سعیده مارا به پنت هاوس دانشگاه(!) دعوت کردن. گفتن شنبه هفته بعد بیاین خوابگاه،(پنت هاوس سابق-گویا قبل از رفتن ما شبیه پنت هاوس بود)برگه مهمان میگریم واستون میاین!

چهارشنبه اس ام اس.. ببخشید پیامکی اومد از طرف نعیمه جان که واسه شنبه میریم که برگه مهمان بگیریم که نگو بنده متوجه پیامکه نشدم.... تلفن خونمون زنگ خورد..." سلام خانوم بقالیان ببخشید مزاحم شدم..(منم گفتم  ببین طرف چقدر مودبه:دی کلی خودمو جمع کردم که ببینم با کی دارم صحبت میکنم!)سپیده هس...ِاِااِا ِسپید خودتی؟خدا بگم چی کارت نکنه...:دی بد نیس جواب اس ام اس بدیا! شارژت کم میشه؟" من: سعیده جان پیامک! اس ام اس چیه؟ همین کارا رو میکنین که میگن غرب زده!! عذر میخوام که مدتی است گوشی مبارک مخش پاره سنگ را بلند کرده است و احوالشان طوری نیست که مانند آدمیانِ گوشی صفت(!) درست و حسابی نشان دهد که چه کسی برایمان مکتوبی فرستاده... (آها اینه که غرب زده نشدم:>)

به هر حال بعد از 4 روز و اندی(ساعت) اس ام اس- اه شما ها که همونید هرچی من بگم پیامک؛ شما جوونا هی حرف خودتونو بزنید- زدن که حلهههههههههههه! پاشین بیاین بترکونیم امشبه رو!


و.... ترکیدن خوابگاه!
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 بهمن 1388 06:58 ب.ظ

یعنی باور کنیم تموم شد؟

نویسنده : سعیده یکشنبه 20 دی 1388 09:31 ب.ظ  •    ارسال شده در: دانشجویی

این ترم آز-فیزیک مون برا خودش سوژه ای بود دیدنی!  استادش دیدنی تر بود! یعنی یکی اسمش استاد بود ولی استاد نبود! دو نفر دیگه هم بودن که اسمشون استاد نبود ولی استاد بودن!(چه شود!)
اونی که اسمش استاد بود ولی استاد نبود یه نیم ساعت دیر میومد سر کلاس که هیچ ، همین که میرسید یا با تلفن همراهش میحرفید ، یا چای مینوشید یا کیک نوش جان میکرد!
روز آخری گفتیم حیفه یه یادگاری ازش نداشته باشیم! رفتیم جلو میزش و وانمود کردیم که گوشی بنده نقش ماشین حسابو بازی میکنه و لحظاتی دیدنی شکار کردیم!




اینجا استاد گوشی دستشونه و دارن اسنادی بس مهم به امضا میرسونن!









اینجا زیادی از استاد سوال پرسیدیم! ضعف کردن!








کیک هاش خوشمزه است استاد؟




یه استاد مثل ایشون! یکی مثل استاد سید عربی! ببینین چه طور رفته به جنگ کمبود امکانات (برا اونایی که تو صحنه حاضر نبودن: استاد  درحال تنظیم پرده با نوار چسب!! )



آخرین ویرایش: یکشنبه 20 دی 1388 10:23 ب.ظ

یه شوخی کوچولو!

نویسنده : سعیده جمعه 13 آذر 1388 01:51 ق.ظ  •    ارسال شده در: دانشجویی

الا ای مبصرا که اون بالایی

از لحاظ نمره میگم تو خدایی،

از من، از دوستم، از کل کلاس هم

خیلی فاصله داری تو جدایی

بگو گر میشنوی از ما صدایی

میون اضطراب این لرز و این ترس

چطوری میخونی تو این همه درس

که تو آینده  و گذشته و حال

تمام نمره هات هست خوش خط و خال

20 و 19!  18 کمترینه!

همونش هم برا ما بهترینه!

18 که نه! نشد! ده اش رو گفتم!

برامون بهترینه! جدی میگم!

شنیدم خسته کردی هرچی درسه

جویدی جزوه هارو ، دیگه بسه

به جا همه تو داری درس میخونی!

میگن بگو ، آخه چه طور میتونی؟

شنیدم میکنی کتاب کرایه

از دوست، دشمن، درو همسایه

بعدش میگن که خرخون ها شمایید!!

خانم ها   س.ج   و    ن.ب  !!  چی؟  با مایید؟

آخه انصافی هم باشه بد نیس!

دیوار کوتاهتراز دیوار ما نیست؟

آها شد من گرفتم کل مطلب!

الان که من بیدارم این ساعت شب

دارم هی مینویسم این طومار

تو داری میخونی

which was / which are

ببین چه میکنه شکرال با ما

یه روز عید داشتیم مثلا ها!

اومد زد توذوقمون مثل بقیه

مدار و فیزیک و اون دیگریه

مدار!  آخ، نه! نمیگم این یکیو!

آخه استاد! رحمم خوب چیزیو!!!!

سوال بود؟ تست بود؟ چوبه دار بود؟

گزینه هاش که خیلی نکته دار بود!!

میگن این وادی رحمت برات بود!

همون که یه  تونل وحشت برام بود!

چی شد؟ خوب بود کل امتحانت؟

بازم بیسته دیگه نمره مدارت؟

شکر خدا باز هم یکی بود

که بین ما کمی حواس جمع تر بود(قافیه رو داشته باش!!)

آره مبصر خود خودت رو میگم

بازم برو جلو همین طوری هم

موفق باشی هم تو هم بقیه

به دل نگیریا ، فقط شوخیه!

 

پانوشت:

    تاکید روی دو سطر بالا!

 

خب! توصیه میکنم اگه شمام نصفه شبی زد به سرتون ، سریع بخوابین چون ممکنه از این چرتو پرتا بنویسین و ملت مجبور باشن بخونن!

 



آخرین ویرایش: جمعه 13 آذر 1388 02:40 ب.ظ

صبح بخیر.... لیقوان (هه هاه)

نویسنده : اسپیدی دوشنبه 18 آبان 1388 04:49 ب.ظ  •    ارسال شده در: دانشجویی

(جمعه-صبح-جلوی یونی هنر)1/8/88

یه ربع به 7 بود؛وقتی رسیدم اونجا با یه صحنه ی شگفت انگیز برخورد کردم؟ اونی که اونجاس چقدر شبیه بهار خودمونه!از 5 متری؛واقعا چقد شبیه بهاره!نه دیگه بهار نمیتونه به این زودی برسه!از 10 سانتیمتری؟!!!!!!!!!! – بهاره:سلام. من:نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این امکان نداره؟!:o بهار خودتی؟سلام! خوبی؟ درست میبینم؟؟؟

 یه دختر دیگه ای به نام طیبه خانوم که خیلی ام گل بود که بعدا بیشتر باهاش آشنا میشیم؛ اومد! 3 نفر تا اینجا. به همراه پسری که روی سکویی نشسته که همیشه آقایون میشینن؛4نفر.( دقایقی بعد ما هم این حس نشستن روی همون سکو رو تجربه کردیم و چندتا عکس گرفتیم.اَاَاَاَ چه منظره ای؟) این آقای  مسعود نام که در نگاه اول مهربون به نظر میرسیدن در عمل فتنه ای بودن که شرط میبندم هیشکی حتی خودشم نمیدونس که قراره اینجوری باشه.اینم از اقای مسعود:

 

 

بچه ها دونه دونه رسیدن و همه از اینکه بهار زود اومده تعجب کردن!تازه وقتی من گفتم که اول از همه رسیده قیافه شون:6.o شد! حالا تازه متوجه منم شدن که تو که قرار بود نیای! چی شد؟!؟!؟ هان؟(مثه اینکه از خداشون بوده و حالا در حد شکست رئال مادرید از دینامو بخارست ناراحتن)!  من با بغضی در گلو: دست رو دلم نذارین!کارتامون دست مامان بزرگم بوده اونم نیگا نکرده تاریخوL( دیروز فهمیدیم که مال هفته بعدشه!!!بچه ها شما فکر میکنین میذارن؟ من از دیشب سناریویی آماده کردم که فیلمشم خوب بلدم!تراژدی بدتر از لیرشا وهملت(؟!) بچه ها:آره برو مام پشتتیم.دارم دوباره همه حرفامو از بر میگم و اینا....تا اینکه یه آقایی که بعدا رضا نامیده شدن اومد جلو و گفت: اسماتونو تو این لیست خط بزنین. منم با قیافه ی مظلوم و معصوم و ستم دیده(میدونم!آره قیافه ی من همیشه همینطوری هست  ولی خوب شدیدترش کردم:دی) میگم میشه منم برگردم؟آخه دیروز اسممو خط زدن؟! آقاهه:آره فقط....    – فقط چی؟قول میدم آرومو ساکت بشینم! :)))) نه فقط پولشو اگه بدی ایرادی نداره:دی... همین؟ اوکی! حالا من برمیگردم تا بگم به اونایی که پشتم به سختی وایسادن تا اونارم خوشحال کنم!بلهههههههههههههه!کسی نیست!دقایقی بعد! خوب چی شد اسپیدی؟جلو اسمت  نوشته بودن انصراف داد،مام نوشتیم برگشت :دی... میای دیگه؟ آره بابا محکم رفتم گفتم هییییییی؟! اسم منم بنویس؟!2زاریت افتاد؟وگرنه با اینایی که پشتمن کاری میکنیم که بیفته!

(همون روز-هنوز صبح- تو ماشین)

اِاِاِ فاطی نیومده!آقا وایسا!(فاطی ج) بهار میزنگه و بعد میگه که نصف راهه و الانه که برسه. آقای راننده:خوب وایسه اونجا مام از همونجا رد میشیم... نه الان میرسه...جا واسه نشستن همه بچه ها نبود و آقای مسعود مهربون شده و گفت که من کف میشینم...  بله!فاطی رسیده و جایی نداره که بشینه... ما واسش جا کردیمو رو صندلی 3 نفره نشستیم... ولی تا خود اونجا(آخر دنیا محسوب میشد، به قول بچه ها آدمک آخر دنیاست....) فقط خندیدیم:)). سر راه یه آقایی  که بعدا فهمیدیم سعید نامیده میشود و اخوی جناب فرجی هستن سوار کردیم بعد هم خود آقای فرجی. گمون میکردم تو ماشین قراره یه دل سیر بخوابیم و نواقصو جبران کنیم ولی بعد دیدم زهی خیال باطل...! آقای راننده انگار کار هرروزشه صبح جمعه ها 7 صبح راه بیفته و عادت به گوش دادن «گل زری جون... نه خیر... اونجایی جون... نه خیر» اونم با صدای خیلی بلند دارن!تِرَک بعدی:صدای یه آقایی: الو... الو... خانم معصومی؟ صدای خانمی مذکر:بله؟ آقا نه خانوم معصومی سی؟! زَه  وروسوز بورا گونده گونده  آدامین آقاسی شک اِلیر...(تلفن قطع میشود گویا توسط همون آقا. یه بار دیگه ؛ الو...الو... خانم معصومی؟ ندای خانم مسنی مذکرنما: جانیم؟اوغلوم هارانی ایستیسن..... و قصّ علی هذا....

و ما در حال گوش دادن به صورت متمرکز... (اصلا هم نفهمیدیم کار گروه هنری بابک بود... ممد صمد و زرد سابق)

یه آهنگ دیگه که اولش اینجوری بود: ...یار گلیر.. ناز گلیر(؟)...  یه چیزایی... آلمانی اتدیم سووا.... اوغلان سوبای قالماسین و .....

با این صداهای نه چندان گوش خراش رسیدیم به مقصد یا همان آخر دنیا.

از یه دهی رد شدیم و از اونمجا مایحتاج صبحونمونو که شامل نون میشد به مقدار لازم تهیه کردیم. اونم چه جوری؟ وقتی آقای فرجی و آقای راننده پرسید که آیا شما هم نان برای صبحانه میخواهید؟دو نفر از بچه ها 2 تا نون خواستن بعد 3نفر 5 تا خواستن بعد 5 نفر 4 تا بعد 7 نفر چندتا(؟!) (7 اراذل کارشونو از همین الان شروع کردن. پیش به سوی آباد کردن اسپراخون،لیقوان و غیره).

ماشین جایی نیگه داشت که دیگه بعد اون قاطرم نمیتونست بره!اینور دره، اونور کوه!

بعد ما یه جای خیلی قشنگ رسیدیم؛ بله «ما استراحتگاه خدارو پیدا کرده بودیم»(فیروزه جزایری دوما)...


 ما تا اینور آب وسایلمونو جاسازی کنیم بچه ها اونور آب واسه خودشون حالی به حولی میبردن.

یه چندتا درخت واسه عکس گرفتن پیدا کردیم. بعد 7 سر دریک نقطه رو تجربه کریم که همون طیبه خانومی که اون اول معرفی کردیم زحمت عکسارو کشید و اینجا جا داره کمال تشکرو از ایشون داشته باشیمJ. یه عکس دیگه هم که عمرا خودمونم بتونیم اعضای بدنمونو از مال همدیگه تشخیص بدیم گرفتیم(بیشتر عکسارو زخمتشو طیبه کشید) سر من تو پای اون، پای اون تو شیکم این، دست این یکی  زیر اون دیگری و... مثله ماکارونی هایی که داریم تو ظرف میجوشونیمشون:دی.

نونا رو آوردیم وسط،سعیده هم(شایدم نعیمه،آخه اونا خوراکشون مشترکه) زحمت پنیرو کشیده بود.فاطیم با انگور غافلگیرمون کرد...

خوشمزه بود همگی مرسی...

یه کم بالاتر رفتیم.یه کوه قشنگی بود که تجربه ی بالا رفتنش با نگار و نعیمه و سعیده بود؛کلا ماجراجویان خوبی میشن... ">

 

 ما هم اینجا تا تونستیم عکیز(عکس)گرفتیم.عکسا عبارت بودند از:بهار در آب؛بهار با عینک آفتابی در روی سنگی، بهار با کلاه روی سنگ درون آب، بهار  کنار درخت- به گونه ای که دست راست بهار تکیه داده به درخت-حالا شما تصور کنین؟!تو عکس درخت سمت چپ بهاره و اونورم آبه یا حالا رودخونه؛ حالا این بهار: سپید عکسو یه جوری بگیر که درخت یه طرف باشه،من سمت چپ درخت،اونورم بیفته!!! من:بهار مگه غیر از اینم میشه جور دیگه ای عکس گرفت؟؟؟ بهار دومرتبه: نه دیگه!درخت باشه منم باشم اونورم بیفته!!!! من:بابا همینجوریه عکس؛ یعنی اصلا تو به درخت تکیه دادی که اونم باشه دیگه؟ حالا میگی اونورم بیفته؟ اوکی،گرفتم! بهار: نه،منظورم اینه که.....دیدم ول کن ماجرا نیس بلافاصله شروع کردم: 3.2.1 گرفتما...؟! 2تا هم فاطی... رو سنگ.2تام من. بعد دوباره 2تا بهار...:دی  صدایی از اون بالا میاد،بله سعیده اس.میگه اگه یه زمانی احیانا وقت کردید از منم عکس بگیرین!!!  اِاِاِ سعیده؟!آخی بذا ببینم گوشیت مموریش فول نشده؟!آخ چرا نگفتی تو هم میخوای عکس بگیری؟!( چی؟ رو رو برم؟ با کی هستی تو؟:دی)

آقای فرجی از اونور(اشتباه نکنین اونور همون جایی نیست که بهار داشت عکس میگرفت؛ یه اونور دیگه اس) داره داد میزنه بیاین میخوایم راه بیفتیم... مموری هاتونو نیگه دارین اونور(اونور شماره 3) منظره هاش قشنگتره...

یکی از بچه ها بالای کوه مونده نمیتونه بیاد پایین آقای مسعود به مساعدت و یاری اون رفته؛ نوع کمکش خیلی قشنگ بود و کلی اون دختره رو از صدمات ممکنه نگه میداش...!(!) میاد پایین میگه خانوم کوله پشتی منو بگیر بیا پایین. اون بیچاره ام که تقصیری نداره...

راه افتادیم...یهو سعیده:بچه ها؟! عینک من نیست؟! ما: خوب بگرد پیداش میکنی! بچه ها تورو خدا هدیه بود بابام خریده بود...ما: از همین 2500 یکی واسه تولدت میگیریم(اوووووووووووو کو تا تولدت؟! تا اون موقع کی مرده است کی زنده) وقتی ناراحتی سعیده رو دیدیم گفتیم میگیریم واست...    ممنون!ولی اون واسم خیلی با ارزش بود و هیچی اون نمیشه... ما: این کُردا همه جورشو دارن نترس...

   اون .... تومان(خداتومان) گرفته بودیم ...!:(   ما:کوووووووو؟! بچه ها بیفتین بگردین..(هی دارم جمع میکنم پول نشریه کم نیاد... پوله اینو ندارم دیگه!:( ) نوچ... مثه اینکه دنبال سوزن میگشتیم تو انبار کاه. سعیده بیخیال شد...  خداییش من بودم عمرا!همونجا میموندم میگشتم دنبالش.

از این نهر معروف که تماما و همیشه جزو اون قسمت اونور محسوب میشد(یا اینکه اونور شامل همون نهر یا رودخونه میشد)600 بار رد شدیم. یکبارم که آقای رضا زحمتررد کردن بچه هارو  به اینور کشیدن(متضاد اونور).واقعا بند کوله پشتی شون خیلی قشنگ بود... خیلی محکم بود....!!آقای مسعود علاقه ی زیادی به پرت کردن سنگ تو آب به هنگام رد شدن لیدیز(ladys) از جوب (جوی،نهر،رودخونه) داشتن( بچه ها هم از خجالتش در اومدن و هر وقت ایشون میخواست رد شه یکی یه دونه سنگ به دستمون میگرفتیم موقعی که اون رد میشد پرت میکردیم تو آب:دی)!....بلههههههههههههه!صحنه ی موعود و مخصوص فرارسید.... سپیده میخواد رد شه... زمین و زمون دست به دست هم میدن تا سپیده اونجارو به سلامتی رد کنه.... یه سنگی اون وسط بود و آقای فرجی رو اون واساده بود با یه چوبی بچه هارو هدایت میکرد به اونور(آشنا هستین که با کلمه اونور؟) سنگ به کل خیس شده بود(دارم خرابکاریمو جبران میکنم..) باور کنین خیس بود... من که به بخت و اقبال خوشم ایمان دارم. چوبو گرفتم و پا به دنیایی دیگر گذاشتم! دنیای زیر آب!( خیلی عمیق بود تا مچ میرفتیم تو آب:دی) پام سر خورد تلپ افتادم تو آب.قشنگ مثه خونه خاله نشستم... حالا مگه این بشر پا شدن میفهمه؟! بچه ها بین خنده هاشون: پاشو خوب....! ؟آقای فرجی: عجله نکن هر وقت خنده ات تموم شد پا میشی.... حالا این منم:دراز به دراز افتادم تو آب دلمو گرفتم ریسه میرم از خنده...=))   همه جام خیسه!!! آقای فرجی یه لطفی کن کمکمون نکن با اون چوبت! جز اینکه حواسمونو به هم میزنه کمک دیگه ای نمیکنه... دخترای دیگه  کمی از اونور(اونور شماره 4.5) تر پریدن... (اونام مثه من خوش خنده بودن میترسیدن دیگه نتونن پاشن:دی)

محل افتادن من تو آب سنگ مشخصه فکر کنم؟! بقیه بعد من نرفتن دیگه...

 

هر جای قشنگ که میرسیدیم... بهار رو زمین ولو میشد. آقای فرجی میگفت پاشین!دیر میشه نمیرسیماااااا! نگارم ما نیگه داشته بودیم وگرنه کم از بهار نداشت (:پی)! این دفعه آقای مسعودم دیگه به تنگ اومده و ناراحتی خودشونو به این حالت اعلام کردن:«بوداهریرَ

 یتیشیر جالانیر......:دی» تو راه عسکهای(میدونم عکس) قشنگی گرفتیم!5نفر از اراذل دارن رو سنگ عکس میگیرن؟!خوب؟!حالا تشخیص هویت کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جایزه داره.

 

 یه درخت بود که به صورت تونل شده بود.(علامت اشتراک تو ریاضی)همه با اون درخت یه عکس یادگاری گرفتن.

 

هر چی جوی آب به عرض 4 سانتیمتر می دیدیم نگار مگفت: سپید شیرجه بزن توش! خیلی ممنون دیگه نگار نه تو این حد...J 

(همونروز-ظهر-وسط طبیعت خدا)

بساط ناهارو پهن کردیم،همه مشغول تجدید قوا بودن برای حرکت بعدی( از همین حالا منتظر حرکت بعدی ما باشید:دی)...این وسط دیدن منظره رد و بدل کردن سس گوجه فرنگی هم خالی از لطف نبود و کلی خندیدیم... بعد کمی استراحت،یه سوپریز دیگه داشتیم... آقایون با سیب زمینی های آب پز(اونم تازا یرآلما) غافلگیرمون کردن. خداییش خیلی چسبید.بازم ممنون.

 

مسیر پرتاب سس:

(قرمز: مسیر رفت بنفش: مسیر برگشت)

 

دیگه خسته شده بودیم،هر وقت میپرسیدیم کی میرسیم؟! میگفتن یه نیم ساعت 40 دقیقه ای مونده، میرسیم الان. از بس اون زمینهایی که اطراف آب بودن نرم بودن پاتو که میذاشتی فرو میرفت همه جامون گلی و کثیف شده بود. به هر حال واسه رفع خستگی سعی میکردیم یه جوری سرمونو گرم کنیم... با شعر خوندنو ترانه خوندن که از همکاری دوستان نهایت تشکر رو دارم L. فقط با  این موبایل رپ و زد بازی و .... انصافا بچه های هنر تو این مورد خیلی خوب به هم حال میدادن.آهنگهای سنتی و شاهکارهای هنری. مام که end این حرفا بودیمو کلی واسه حال دادن پایه بودیم:دی.

یه  تنه ی درختی تو راه دیدیم  که بین شاخه های 2تا درخت به طرز جالبی گیر کرده بود و آقایان مسعود و رضا رفتنو روش نشستن:

 

 

ما هم زیرش وایسادیم و با پرچم «یو سی ان آ» عکس گرفتیم تا فتوحاتمونو این جوری به ثبت برسونیم...

یه الاغ(جیران)  تو راه دیدیم بچه های هنر که الاغ ندیده به نظر میومدند چندین عکس ازش گرفتن تا اون جیران بتونه از این معروفیت به یه نون و آبی برسه. راستش این آقا یا خانوم جیران طوری به ما نیگا می کردن که نگو! یک نفر این وسط پرسید به نظر شما؛ این الاغ به چه می اندیشد؟ جواب فاطی بهترین جواب بود؛«اینا حتما از نبی اکرم اومدن:دی»

 

 یه جیران واقعا خوشگل دیگه دیدیم. چشاش شهلایی بود!البته این جیران هنوز بزرگ نشده بود و ما ترکها آنرا «قودوخ» مینامیم به گونه ای خوشگل بود که آقای مسعود دست بر گریبان ایشون حلقه زده و یه عکس  2نفره گرفتن.اونورم یه خانومی حسودیشون شد و وارد کادر شدند و تکیه به پالون الاغ زده و عکس گرفتن که اصلا هم بدون آقای مسعود افتخار به این کار نمی دادند(چی؟ دیگه دیگه!معلوم بود ترسیده بود) منم کلی زور زدم تا بچه ها بیان باهم یه عکس 7نفره بگیریم با این جیران؛ که هیچ کدوم پایه نشدنL  البته نعیمه حاضر شد اما انگار که قسمت نبود تا ماهم این افتخارو داشته باشیم...L

ببینین چه خوشگله؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

. کلا نعیمه بچه ی پر شوریه رفت یه سنگ پیدا کرد که شبیه اسب بود و روش نشست و پیتکو پیتکو کرد... نعیم با این کارت خیلی حال کردم:دی

دیگه داشتیم به تمدن نزیک میشدیم و چند نفر آدم دیده میشد(نگین که انسان نما بودن:اس) .رو اون رودخونه،نهر یا الباقی اسما... پلهایی بدوی ساخته شده بود.که من به دلیل داشتن شانس و اقبال بالا(!) میترسیدم که الان که من میخوام رد شم پل میریزه و باز میفتم تو آب و الان دیگه امکان شکستن دست و پا وجود داشت. (همیشه میگم، سپیده کنار دریام بره باید یه سطل آب با خودش ببره تا آب دریا خشک نشه....)

 

 

از اون زمینهایی که حالت باتلاق داشتن رد میشدیم که بچه ها با چوبهایی به عنوان عصای نوح( پیداش کرده بودن؛نه از خونه نیاورده بودیم) کمک میگرفتم تا بیشتر از این کفشامون گلی نه ببخشید گلها کفشی نشه! من که هنوز لباسام خشک نشده بود و با چسبینشون به بدنم مورمورم میشد پریدنم از اونجا- به کمک همون عصا- باعث خنده شد.. یا خودم میخندم یا مردم به من میخندن:دی ما اینیم دیگه... بهارم که پریدنش تو عکس افتاده بود و بعد ظهور عکس(تو تاریک خونه ی کامپیوتر نه رو کاغذ... J) کلی باعث خنده شد. فاطمه.ج این نون و گذاشت تو دامنمون اون بود که عصاشو داد به ما!(6.دی چطوری فاطی؟)

آقای مسعود وسط عطش ما فرشته ی نجات شده و با یه کیسه پر سیب ما رو شگفت زده کردن... سیبها به تعداد نبود و قرار شد 3نفری یکی بخوریم. سیبای بیچاره؟؟؟! ما اصلا روشونم ندیدیم. بهار نگار طوری کلکش رو کندن که انگار از ازل سیبی آفریده نشده. جالب اینجا بود که بقیه بچه ها -خارج از جمع اراذل- دنبال چاقو بودن و ما که این چیزا واسمون غیر عادیه بهشون میخندیدیم  :)) اونا حتی واسه خوردن آب دنبال لیوان میگشتن :o    نه؟ چی میگی؟ بابا سر بکشین بره! انقدر پاستوریزه نباشین! سیبم گاز بزنین بره  اون سیب بینوا همینجوری مونه تا شما چاقو پیدا کنین؟ ببینین سیب مارو؟! اصلا روی بقیه رو ندید بین 2نفر به صورت گازی تموم شد.

منو فاطی با تاخیر دنبال بقیه میرفتیم طوری که دیگه تقریبا تنها بودیم.یه سربالایی رو بالا میرفتیم کلا کفِش سنگ بود و به سختی میشد راه رفت.من کمی جلوتر بودم که دیدم یه نفر با صدایی وحشت زده داره داد میزنه:سپید..........سپید.......... برگشتم دیدم فاطی داره با سرعت بالای سرعت نور اون سربالایی ناهموارو میدوه(میدود) من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نولوپ؟ دیدم هیچی یه جیران که با اون قبلیها نسبت نزدیکی داشت(آخه اونجا روستا بود و حتی آدماش باهم فامیلن... چه برسه به جیرانا که دیگه فقط خواهر برادر میتونن باشنK) دنبال فاطی افتاده بود و این دوست ما هم ذوق زده داره داد میزنه ...:))(انتقام کلاس مدارو ازت گرفتم اینجا:دی)

اصل ماجرا اینجا بود که اون الاغه(جیران سابق) داشته راه خودشو میرفته بعد فاطی جلوش ظاهر شده اون بیچاره هم از همه جا بیخبر چه میدونسته آخه؟!(بدتر از اینام میتونستم تلافی کنما؟! الان یه فکرهای شیطانی داره از ذهنم میگذره که... نه آبرو داری میکنم.)

داره بوی جاده میاد... دلم واسه بوی اگزوز ماشین آقای راننده تنگ شده...:( ماشینش بنز بود، از نوع مینی بوسش!دیدین که چه قدر باکلاسه؟!:|)  موبایلام دارن آنتن میدن... معلومه که ایرانسل... همراه آخر و اول عددی نیستن که دامنه ی کوه آنتن بدن!!![تبلیغ ایرانسل]

(همونروز-عصر-کنار جاده)

بله مثه اینکه داریم میرسیم... آقای فرجی میگه بیاین بالای تپه بشینیم تا ماشین بیاد ساعت تقریبا 30/5، 6 . آقای سعید اون پایین دارن یه کارایی میکنن لب آب(رود)؟! بچه ها میگن داره سیب زمینی میشوره... :o داره با سنگ اون لکهای سیاهی که معمولا رو سیب زمین میشه و بعد از پخت به همراه پوستش جدا میشه رو میسابه... (بابا تازا یرآلما دی بسدی!) بعد از چندین ساعت شست و شو و ضد عفونی به سمت بالا ی تپه ای که ما اتراق کرده بودیم راهی شدن.

 

 

 

اونجا متوجه شدیم که کلاه نگار گم شده.متاسفم! تلفات به دو رسید. که در ادامه به 3 خواهد رسید. بچه ها تشنه و اندکی گشنه دارن نق و نوق میکنن... یکی میگه من آب میخوام.... یکی میگه:من شیرین بیزاد ایستیرم... و...از کیفامون چیزای قشنگی داره درمیاد... نارنگی،موز،سیب،لیمو شیرین،پفیلا، پفک(مال طیبه بود) ته شکلات... دست یکی از بچه های بالا رونده از تپه یه چیز باور نگکردنی دیدیم...... آلوچه ی وکیوم شده.......به به! همه داریم نگاهامونو به سمتش نشانه میریم تا کمی دلش بسوزه.... در این گیرو دار چیز باور نکردنی ای از کیف سعیده اومد بیرون .......... تای همونی بود که تو دست اون دختره بود! بعد به این نتیجه رسیدیم که اینجا بهشت است و هرچه بخواهی مهیاست.(خالق این جمله خودم بودم تو اون لحظات حساس)

سیب زمینی ها پختن و ما هم لذت دوچندانی از اونا و از اون سفر بردیم. دست مریزاد آقای فرجی و آقای سعید. خستگی این 20کیلومتر راهو از تنمون در آوردین(واقعا 20کیلومتر بودا؛این مورد جدیه)

 

اینجا بالای تپه است حالا باز تشخیص بدین اینا کیان؟؟؟؟؟؟ اینم جایزه داره؛

(همونروز-غروب-تو ماشین)

تو ماشین آهنگهای زپرتی گذاشت راننده که ترجیح دادیم خودمون دست به کار شیم... آقای مسعود و آقای سعید شروع کردن و ما هم هم خونی میکریم... آهنگهایی مثه:یه دل میگه برم،برم  -  آیریلیق آیریلیق آمان آیریلیق...- و چنتا دیگه ....

تو راه خوش بودیم. تا بچه ها با نزدیک شدن به حوالی خونه هاشون داشتن پیاده میشدن.منم که یه ایستگاه مونده به آخر همراه سعیده و نعیمه تو خطیب پیاده شدم. سعیده و نعیمه در راه خوابگاه دیدن یه نفر که هی از خستگی داشت ناله میکرد الن دنبال ماشینه! سعیده ونعیم:سپید چیه؟ چی شده؟

آخ دیدی چی شد؟ کلاهم تو ماشین جا موندL . تلفات 3.

(فرداش- شنبه- یونی و خونه هامون)

از درد عضلات به خودمون میپیچیم. همه عضلاتم کشیده میشدن. بچه همه اینجوری نبودن البته... منو نگار و فاطمه دچار این درد شده بودیم. از نوک گردن تا آخر آشیل.

نتیجه ی اخلاقی: اگه خوش گذشت واسه خاطر باهم بودنمون بود و اینکه باهم خوش بودیم. اگه اون آخر احساس کردیم که تو بهشتیم واسه خاطر این بود که همدیگه رو داشتیم.... و همدیگه رو دوست داشتیم.

جایزه: مقداری کف و سوت یا چپان و فِشقا به همراه clap:دی

 



آخرین ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1388 07:46 ب.ظ

خانه ی دوست کجاست؟ ( اسپٍٍراخون!)

نویسنده : اسپیدی دوشنبه 18 آبان 1388 04:44 ب.ظ  •   

یه هفته قبل از روز به یادموندنی و خاطره انگیز8/ 8/88  اراذل داستان کاری کردند بس کارستون و خاطره ساز شدن واسه همۀ عمرشون.

(شنبه- صبح-حیاط یونی هنر)25/7/88

اِاِاِاِ.... بچه ها این هفته اردوی کوهنوردی نوبت دختراس... پایه این؟(اینم شد سوال؟جوابش معلومه) ]نگاه به همدیگر[... خوب آره هستیم!(دامنه ی کوه سهند-اسپراخون)

-توضیح:بنده،نعیمه،فاطی و فاطی... اونروز اون اطلاعیه رو دیدیم؛بعد کلاس حقوق.و از الطاف غیبت سعیده خانوم من اونروز بودم تا حضور بزنم واسش که اگه نبودم معلوم نبود چه ها که نمیشد 6.دی).-ولی بچه ها استاد خیلی ماهی دارین...آقازاده رو میگم.-بریم امور دانشجوئی؟اه باز این پله ها؛پله هاش که شبیه سنگ قبره اون فضای دالان مانندم شبیه داخل قبره(حالا اگه کسی از این به بعد بره اونجا:دی)

-سلام خانوم این اردوتون؟جریانش چیه؟شرایطش چی؟

-یه روزه س؟

-بله!(این سلام جواب نداش اونوقت؟)

-شاید 2500 حالا بذارین بپرسم(!)....

-شرایطشم که....؟

-هیچی کارت دانشجوییتون همراتون باشه...  فردا بیاین تا بگم دقیقا چقدر میشه!

فاطی و نعیمه:سپیده تو فردا کلاس داری می پرسی میگی!من: اوکی(فکر کردییی؛))....!:<)*

(شنبه-عصر-یونی خودمون کلاس سید عربی) همونروز

ما(آگاهین به ماجرا)رو به نگار و بهار؛ بچه ها آخر هفته اردو کوهنوردیه(پرسیدن نداره که هستین یا نه!)تنها مسئله مهم؛فردا میبینیم چقدر میخوان!

(یکشنبه-عصر-یونی خودمون)26/7/88     

*چیزی نیست اینجا،من یادم رفت بپرسم :دی

(سه شنبه-صبح-حیاط یونی هنر)28/7/88

همه باهم پیش به سوی امور یونیوانی(مخفف دانشجویی).5نفره به سمت اون خانوم... خانوم ما واسه همون اردوهه که این هفته هست... همه باهمیم. دونه دونه ازمون کارت یونیوانی و نمره تیلیفون خواسته.... بلههههههههه.بابا خانوم جان شما زیاد جدی نگیر ما همه باهمیم.

آها! چرا 5 نفر؟ چون بهار و فاطمه اون لحظه با ما نبودن... بعدا اقدامات لازم را به عمل آوردن.

حسابا صاف شد دیگه سعیده؟ آره؟ اوکی سکانس بعدی....

(پنجشنبه-ظهر-جلو یونی خودمون)30/7/88

بچه ها واسه فردا چیا لازم داریم؟ میگن اونجا هواش سرده... لباس گرم بپوشینا... نعیمه و سعیده: بچه ها شما یه چندتا لباس گرم اضافی بردارین باز شما خونه تون اینجاس!(که بعدآ سعیده یه پالتو با یه سوئیشرت و نعیمه با 2تا کاپشن ظاهر شدن؛ اِاِ رفتین خونتون آوردین؟:o)

من در راه برگشتن به خونه یادم افتاد که فردا عروسی  یه دوست قدیمی دعوتم و اگه نرم کلی دلخور میشه؛به بچه ها قضیه رو گفتم اونام انصافا منو درک کرده  و قبول کردن که ایشالا دفعه بعد.برگشتم یونی،انصراف دادم و پولو پس گرفتم.

فردا رو تو پست بعدی میخونیم!!

 



آخرین ویرایش: - -

مطلب رمز دار : بد بخت شدم

نویسنده : فرزین جمعه 15 آبان 1388 07:17 ب.ظ  •   

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


آخرین ویرایش: شنبه 16 آبان 1388 12:19 ق.ظ

مطلب رمز دار : چندتاپیک

نویسنده : مس سه شنبه 21 مهر 1388 10:48 ب.ظ  •   

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


آخرین ویرایش: سه شنبه 21 مهر 1388 11:18 ب.ظ

تاریخ و فرهنگ اسلامی

نویسنده : فرزین پنجشنبه 22 مرداد 1388 04:16 ب.ظ  •    ارسال شده در: دانشجویی

این از استادش که برادر 13 زحمتش رو کشیده

اینم از آثار خاطرات باغلار باغی که تو کلاس تاریخ در فکر من زنده شد

 

اگه گفتین اینا کی هستن؟؟؟؟؟



آخرین ویرایش: جمعه 23 مرداد 1388 11:48 ق.ظ

مطلب رمز دار : تولد یا مرگ تفاوتی نیست (سانس پشت صحنه ) پیوست

نویسنده : مس دوشنبه 29 تیر 1388 01:11 ق.ظ  •   

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


آخرین ویرایش: دوشنبه 29 تیر 1388 02:26 ق.ظ

مطلب رمز دار : انسان در ترمی که گذشت!

نویسنده : سعیده یکشنبه 28 تیر 1388 10:39 ب.ظ  •   

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


آخرین ویرایش: دوشنبه 29 تیر 1388 12:12 ق.ظ

پاسخ به پیام یک ترم بالایی!

نویسنده : نویسندگان وبلاگ جمعه 19 تیر 1388 10:17 ب.ظ  •    ارسال شده در: متفرقه

ترم بالایی جان!

 اولا سلام!

دوم اینکه شما که جواب خواستی  بهتر نبود یه آدرس ایمیلی – وبلاگی چیزی میذاشتی؟

بعدشم  اگه دقت کرده باشی ما اولین پست هامون رمزدار نبوده و علت رمز دار شدنشم تو یه پست توضیح داده شده!

اینم بگم که ما نگفتیم اولین ورودی هستیم که با هم مچ شدیم  ، اما حالا میگیم که تلاش میکنیم اولین ورودی باشیم که به قول شما از هم نپاشه!

ممنون که تجربیاتتو در اختیارمون گذاشتین! امیدواریم تجربشون نکنیم! (در ضمن شما که وبلاگ داری آدرسشو بده تا از مطالبش استفاده کنیم! مطمئنا رمز دار که نیست؟!)

 

(بچه ها اگه کسی خواس این متنو ویرایش کنه تو یه پست چرکنویس رمز و شناسه کاربری هستش)



آخرین ویرایش: جمعه 19 تیر 1388 10:35 ب.ظ

مطلب رمز دار : گردش

نویسنده : مس دوشنبه 18 خرداد 1388 12:23 ق.ظ  •   

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


آخرین ویرایش: دوشنبه 29 تیر 1388 02:33 ق.ظ


تعداد کل صفحات ( 3 ) 1 2 3