تبلیغات
خاطرات نبی اکرمی - استاد ما می ترسیم

استاد ما می ترسیم

نویسنده : سپیده چهارشنبه 21 اسفند 1387 02:24 ق.ظ  •   

امروز بعد از سالیان داراز متمادی(!) كلاس مسترعوض نقی پور كه به علت تعطیلی های یك در میان سه شنبه ها تشكیل نمی شد، تشكیل شد. دانشجویان علاقه مند امروز تعدادشون كم بود. ااااااا همون كلاسی كه صندلی واسش از بیرون میاوردن الان تقریبا خالیه(ما هم برا همین كه جا زیاد بود رفتیم عقب نشستیم تا تعداد دانشجویان علاقه مند همچنان رو به رشد باشه!)

عزیزانی كه تغییر قیافه میدن قبلش خواهشا خبر بدین تا بشناسیمتون   با تشكر. Sb51

ما همچنان در حال بهره وری و محظوظیت(دوست عزیزی كه به جای بهره سود به كاربردی و توصیه اش هم كردی اینجا نمیشه استفاده كرد.) از صدای بی نظیر استاد هستیم آنقدر كه از درس ایشان چیزی متوجه نمی شویم. جناب آقای ف. دارای 2 عدد از اون خوشگل های كپسول مانند است. (محض اطلاع) با دوستان مشغول صحبت در مورد مسائل درسی (!)بودیم كه یه هو متوجه رفتن 2 تن از هم قطار های خویشتن – و.ج & م.آ- شدیم (چی گفتم نامه مال زمان خشایار شا شد!)....

برای خوندن ادامه مطلب کلیک کنین====>>>>

تو كلاس نشسته بودیم و همچنان در حال لذتیدن كه یه هو صدای انفجار شدید از بیرون شدیم. این صدا چنان شدید بود كه ما خواستار ترك كلاس شدیم:

دانشجوی علاقه مند(خودم):استاد ما میترسیم. ما اینجا امنیت نداریم.:-ss

استاد(باور كنین عكس العمل در حد همین بود.)

 بقیه ی اراذل عزیز (مراجعه شود به كارتون یوگی و دوستان) همصدا: استاد ما میتزسیم.

همه ی ما كه خواستار ترك كلاس بودیم از قضیه و قضایا مطلع بودیم و برای آسیب ندیدن اعصاب بقیه علاقه مندان كلاس اینو میگفتیم. آقای ف. برای ؟آقای و.ا. حاضر زده و خرسند و میمنت(اسم فاعلش ك‍‍‍ژتابی داره) میخواد جای بقیه هم حاضر بزنه ولی غافل از اینكه هیچ كس تنها نیست       (همون اراذال نیست) همراه آخر:D

آقایان زیادی نیومده بودند(همون سایر همقطاران). بعد دوباره اون صدای انفجار مهیب (!) اومد.ما دوباره ترس ورمون داشت(البته اینبار نگران همقطاران فوق الذكر بودیم).

دانشجویان علاقه مند یك صدا: استاد ما نمیتونیم اینجا بشینیم. (وحشتزده)

بعد از تموم شدن چند مثال كوتاه،واقعا كوتاه (پدرمون در اومد سر این مثالها). آقای استاد عزیز رضایت به ترك مثال ها؛ در حقیقت كلاس؛بعد از اون هر كی تو كلاس بود نبود اومد حاضر زد.اگه آقای حراست هم میومد نمی فهمید باور كنین! آقایان م. ا. ز- م.ع- وووووووو فاطمه هم جای سعیده حاضر زد.

بعد كلا همگی رفتیم به سمت سلفچه(!)؛) اونجا هم جاتون خالی اتفاقاتی افتاد كه به مزاج خیلی ها سازگارتر نبود. و شایدم بود. خدا داند ولی خیلی با حال بود به طوریكه بساط خنده و خاطره جفت و جور شد.

 



برچسب ها: استاد ما می ترسیم ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1388 01:21 ق.ظ

جمعه 23 اسفند 1387 08:41 ب.ظ
کلی خندیدم سپیده جون. دستت ندرده!