تبلیغات
خاطرات نبی اکرمی - تقویتی برنامه نویسی

تقویتی برنامه نویسی

نویسنده : ممد جمعه 23 اسفند 1387 05:24 ب.ظ  •    ارسال شده در: دانشجویی

(در ابتدا برای سلامتی باعث وبانیه حذف تقویتی برنامه نویسی یه صلوات بفرستید.)

روز سه شنبه بودکلاس برنامه سازی پیشرفته (همون c++خودمون)شروع شدو به خوبیو خوشی هم تموم شد (هر چند که ما از حرفای استاد چیزی سر در نیاوردیم،شما رو نمی دونم؟!).بعد از کلاس من با یه نیت خاصی(به مغزتون فشار نیارین نیتم خیر بود!)رفتم پی استاد و وارد اتاقش شدم (نخیر،تنها نبودم چند نفر دیگه هم اونجا بودن)بعد از حرفای ردوبدل شده بین منو استاد وگرفتن یه کپی از PDF هایی که فکر کنم همتون دارین وریختنشون روی فلش خواستم بیام بیرون که استاد گفت یه لحظه وایسا؟!!....

برای خوندن ادامه مطلب کلیک کنین====>>>>

دست برد به گوشی تلفن و شماره 17 گرفت که فکر کنم شماره داخلیه اداره ی آموزش دانشکده فنی و مهندسی دانشگاه بود(همون اتاق شش متری خانم تراب خودمون که طبقه پایینه)،یه کم که استاد با اون طرف حرفید(حرف زد)من متوجه شدم که بله امکان برگزارشدن کلاس وجود نداره (نخیرم من گوش نمی دادم!!)،بعدشم که این خبر خیلی مهم (آره بابا خیلی مهم بود)مثل بمب بین بروبچ ITمنفجر شد(بماند که هر کس چطور واسه خودش شادی کرد).بعد دیگه من شدم و سام و محمد،رفتیم که از PDF ی فوق الذکر رایت کنیم و برگردیم بعد از رایتیدن محمد و سام رفتن سمت دانشکده خودمون،منم رفتم که CD های دخترای کلاسو بهشون بدم(خوب اونا تو دانشکده هنر بودن)بعد از تحویل سی دی ها و اجرای یه همایش دوومیدانی ،برگشتم پیش بچه ها که دیدم همه بند کفشاشونو محکم کردن و مثل آدمایی که قصد سفر به دور دنیا رو دارن منتظر من بودن، تا رسیدم وحید گفت ممد بپر سوار ماشین شو تصمیم داریم بریم ائل گلی !!(واقعا تصمیم بزرگی بود که گرفته بودن،من یکی که هنوز تو کف اون تصمیمم!).خلاصه من و سام با ماشین سعید،محمد و وحیده ومسعود و رضا با ماشین وحید،راه افتادیم و رسیدیم ائل گلی!(به این زودی؟!).

ما زودتر رسیدیم گفتیم دو سه تا عکس بگیریم تا بچه ها برسن.بعد از تلاش های بی دریغ سام واسه عکس گرفتن (که آخرشم نگرفت)فهمیدیم که اون بی چاره هم تقصیری نداره،مموری گوشیش فولیده بود!!!!.

خلاصه بچه ها رسیدن،حالا موندیم که اول بریم بگردیم بعد برگردیم تناول کنیم یا اول تناول کنیم بعد بریم بگردیم(خداییش خودمم نفهمیدم چی گفتم)،(آخه کدوم آدم عاقلی دومیو انتخاب میکنه؟)از اونجایی هم که ما هممون عقل کلیم اولیوانتخاب کردیمو راه افتادیم از این ور دریاچه(کدوم ور؟!...همون ور دیگه)شروع به حرکت کردیم .هواهم خوب بود ما چیزی از سرما متوجه نمی شدیم(نه که داغ بودیم برا همون چیزی حس نمی کردیم).قصدمون این بود که دور تا دور دریاچه رو یه دور افتخاری بزنیم .به اون یکی ضلعش که رسیدیم رضا دست برد به گوشیش که ازمون عکس بگیره،ما هم از خدا خواسته به صف شدیم.حالا بیا آفا رضا دکمه عکسو بزنه(مگه میزنه!)یه دفعه با این پیام از سوی رضا مواجه شدیم که:مموری گوشی پره!!!!!(اونجا بود که معنیه واقعیه بد شانسیو متوجه شدیم)خلاصه مشکل با دیلیت دو سه تا فایل حل شدو شروع به ثبت تصویرکردیم.

 

< border=0>

با زاویه های مختلفو ژسای مختلف چند تا عکس باحال تو اونور دریاچه گرفتیم.نم نمک نفهمیدیم چی شد که هوا سردتر به نظر رسید،بازم با توجه به اون داغیه اولیه زیاد جدی نگرفتیم.به راهمون ادامه دادیم تا به اون یکی ضلعش رسیدیم(البته همین راه کم حدود نیم ساعت طول کشید!!!)پامونو که تو اونوردریاچه گذاشتیم(کشتی مارو با این ور اونور کردنت)یه کم که جلوتر رفتیم انگار هوای قطب جنوب اونجا جریان داشت(دیگه از داغی هم خبری نبود)از اونجایی هم که همه بچه ها جز سام از امکانات گرمایشی(کلاه و شال)بی بهره بودن کم کم اجزای سرما گیر صورتمون (بینی و گوش و گونه)دیگه در اختیار خودمون نبود،بماند با چه وضعی از این سرما در رفتیم.(به قول محمد هر طرف این دریاچه یه فصل بود واسه خودش).

داستان این طور جریان داره که تو یه قسمت ازمحوطه ائل گلی وسایل ورزشی گذاشته بودن(از همونایی که تو پارکا زیاد دیدین)ما هم مثل ندید بدیدا به تک تک اونا دستی بردیمو به خیال اینکه خودمونو گرم کنیم شروع به ورزش کردیم.یه کم که گذشت دور یکی ازاین وسایل جم شدیمو وحیده شروع به تحلیلش کرد(که اینجا بخوابیو... محمدم مشغول فیلم گرفتن...)ما همه محو حرفای وحیده بودیم که صدای مهیب (آخ!!) به گوش هممون رسید برگشتیم دیدیم(چشتون روز بد نبینه)مسعود خان داستان اومده حرکات آکروباتیک با اون دستگاهها انجام بده که وسط کار یادش رفته باید پای راستو به کار ببنده یا چپوکه ناچار از هر دوتا پاش استفاده کرده و....  .آره آقا مسعود بین میله ها گیر می کنه و با مخ شیرجه می ره تو آسفالت(ما هم که جنبه این جور صحنه هارو نداشتیم از خنده ولوشدیم)بعد ازانجام عملیات نجات و سر حال اومدن مسعودو یه کم علاف گردی رسیدیم سر جای اولمون(از اینورم فیلمو عکسه که گرفته میشه...حالا خوبه مموریها پر بود).

 

چند تا مغازه پیتزا فروشی اون اطراف بود که رندومی وارد یکی از اونا شدیمو یه آمار گرفتیمو وحید سفارش داد. ما هم مثل گروه فلک زده ها رفتیمو ته سالن خالیه مغازه(راستی بچه ها هیچ کس اونجا نبودا؟!)یه دوتا میز چهار نفررو قرق کردیم،حالا تو اون سالن خالیو میز خالیو (این همه هم بروبچ با ظرفیت)خود به خود دستامون شروع به نواختن انواع اقسام آهنگا کرد.حالا ما بزن صاحب پیتزا فروشی چپ نگاه کن ما بزن صاحب پیتزا فروشی چپ نگاه کن،ما هم که بچه نترس به کارمون ادامه دادیم.چند لحظه بعد یکی با هشت تا دیس که توشون هشت تا پیتزا(مخصوص نبی اکرمی ها)بود اومد بالا سرمون ،دیسارو گذاشت رو میزو یه خواهش کوچیکم ازمون کرد(که روشو زمین ننداختیم)و رفت.حالا محتویات این پیتزاها چی بود؟! 1)نون لواش یک عدد2)تخم مرغ آب پز شده یک عدد 3)سیب زمینی آب پز شده ی کوبیده شده،فکر کنم دوعدد 4) کره ی کوچیک،یک عدد 5)خیار شور،نمیدونم چند عدد(آخه خرد شده بود) 6)نمک وفلفل و نعناع هم به مقدار لازم موجود بود. هر کی با روش خاص خودش (یکی با دست(نه کی گفته من بودم؟)یکی با قاشق چای خوری(سعید بود؟!)یکی هم با یه لقمه درسته(لابد او یکیا بودن دیگه!)) شروع به خوردن این سوپر پیتزاهای مخصوص نبی اکرمی ها کرد(جاتون خالی خداییش چسبید). وحید زودتر از بقیه تموم کرد(خوردنو میگم)دیدیم بلند شدوکاپشنشو پوشید رفت سمت صندوق،ما هم که همه پاک محو این حرکت وحید شده بودیم کلی حال کردیم.چیزی نگذشت که برگشتو با خنده معنی دارش گفت: فلان قدر شد که تقسیم بر هشت شه میشه فلان قدرتقسیم بر هشت،رد کنید بیاد!!! ما هم که هنوز تو کف اون حرکت اولش بودیم ناچار دست تو جیبامون کردیمو و باهاش حساب کردیم(خودمونیم وحید سیاستم بلد نیستی).از اون رستوران جذاب و مهیج زدیم بیرون که وحیده پیشنهاد قلیون داد(جون قلیون)،تو جممون یه من یه وحیده یه محمد اهل این مزخرفات بودیم،وحید گفت من یه جارو میشناسم بریم اونجا،ما هم که از خدا خواستهok کردیمو اینبار منو رضا ردوبدل شدیم. رسیدیم جلوی چند تا قهوه خونه که به فست فود خونه بیشتر شبیه بود.همه چی توش پیدا می شد جز قلیونو چای!!!.بی خیال قلیون شدیم،در همین حال بودیم که ناگهان از سام خبر های جدیدی رسید،طفلک براثر خوردن اون پیتزا(با مخلفاتش)گرفتار ارتعاشات گوارشی شده بود.حالا تو این گیرو دار خر بیارو باقالی بار کن،چشم ما دنبال wcسام بیچاره هم دچار تغییروتحول(یه چی میگم یه چی می شنوی)خلاصه چشممون افتاد به یه ساختمون که یه بیل مکانیکی داشت کنارش کار می کرد به نظرمون wcامد واسه همین سریع سام وبه سمتش هدایت کردیم ،مسعودم ناخودآگاه همراش رفت(غلط نکنم اونم به همون تحولات دچار شده بود!)تو این حال که اونا داشتن میرفتن طرف wc،ما هم بهشون خط می دادیم،دیدیم که از پشت سرمون یکی مثل جن با قد کوتاه و لباس کثیف وقیافه ای نا موزون با یه لنگه کفش بدست دوید به سمت سام ومسعود.ما هم مونده بودیم که خدایا این دیگه کیه؟!مسعود که هواسش به جلو بود یه لحظه عقب و نگاه کرد دید یکی داره دنبالشون می کنه ،گازشو گرفت و شروع کرد به دویدن.ما هم که فقط زول زده بودیم به صحنه که ببینیم چی می شه،دیدیم که نه بابا اون بدبختم بساط واکسش بی صاحب مونده و به خیال اینکه این دو تا دالتونای قصه ی ما(دالتونا که زیادتر بودن؟!)قصد واکس زدن دارن ،به سمتشون می دوییده.حالا ما هم که جنبه ی اینجور صحنه هارو نداشتیم از خنده بازم ولو شدیم.محمد که اگه تایم می گرفتیم شش هفت دقیقه نفسش بالا نیومد(از بس که حرکت مسعود باحال بود)،با هزار زحمت محمدوجمع و جور کردیمو،سامو مسعودم مثل لشکر شکست خورده دست از پا درازتر برگشتن(آخه wcتوسط اون بیل مکانیکی نابود شده بود).اونجا بود که برنامه تفریحمون تموم شد،حالا چه کنیم چه نکنیم گفتیم بریم یکی از این شرکتای adslببینیم قیمتا تو چه وضعیه. اون طور که آدرس داشتیم (که کاش نداشتیم)شرکته طرفای آبرسان بود.دوباره سوار ماشین شدیم.سام عقب ماشین سعید نشست.سعید جلوتراز ما حرکت می کرد.اولش که ماشین سعیدو می دیدیم ماشاء... سام با اون هیکلش کل صندلی عقب و استتار کرده بود طوری که ما رضارو که جلو نشسته بودو اصلا رویت نمی کردیم ،یه آن که هواسمون پرت شد دوباره به جلو نگاه کردیم دیدیم که سام کم کم داره ناپدید میشه(سام کجا داری می ری؟!)آره داشت نشست می کرد ،اونجا بود که فهمیدیم تحولات موجود تو بدنش کار خودشو کرده.واسه همین با یه تماس اورژانسی که وحید با سعید گرفت،از سعید تمنا کردیم که این بیچاره رو به خونشون برسونه و بیاد سمت آبرسان ما هم میریم اونجا ،بهش زنگ میزنیم کجا بیاد.سعیدم که نه تو کارش نیست زودی قبول کرد(البته با توجه به اصل طهارت،ترسیده بود که نکنه به ماشینش بهwcتبدیل بشه).از هم جدا شدیم. تو راه دیدیم که وحید دیگه در اختیار خودش نیست پارو رو پدال گاز فشار می ده وحرکات ناموزون از خودش بروز میده گفتیم لابد اکسش سرخوده(یعنی چی اکسش سر خوده؟یعنی اینکه خود به خود اکس ترکونده)،از این ورم دوبس دوبس باندای عقب به هیجانش اضافه می کرد.منم که جلو نشسته بودم محو فعل وانفعالات خیابونی وحید (همون حرکتای مار پیچ و...)بودم.که یهو چشای همگیمون به یه چاله افتاد که وحید با یکی از اون حرکتا ردش کرد که نزدیک بود هممون از دار دنیا رد شیم(خدا بهمون رحم کرد).بعد از چند کلام نصیحت که منو وحیده و محمدومسعود خرج وحید کردیم آقا آروم شد. بعد رفتیم سمت خونه وحیده ساکشو برداشتو بردیمش ترمینال(آخه می خواست بره ولایتشون).تو راه به هر چهار راهی که میرسیدیم یا یه پلیس می دیدیم(چه درجه دار چه سرباز با باتوم)خود به خود شروع می کردیم به خوندن شعر:خلبانان ملوانان... .بگذریم رسیدیم نزدیک یکی از خیابونای اطراف آبرسان وحید ماشینو به صورت کاملا تابلو (مورب)پارک کردو پیاده شدیم که سعید خان قصه به محمد زنگید که کجایید؟حالا بیاوآدرسو به سعید بفهمون(محمد که از عهدش بر نیومد گوشیو داد به وحید)وحیدم دو سه دقیقه بطور مفصل آدرسو برا سعید تشریح کرد(البته گوشیشو گذاشت رو اسپیکر که ما هم گوش بدیم)فرض کنید وحید با آب و تاب آدرسوبا همه جزییاتش به سعید گفته،ما هم منتظر جواب از سعید که شازده پسر قصه برگشت گفت: کجا؟(کجا یعنی متوجه نشدم یه بار دیگه بگو)اونجا بود که منو محمدو وحید ومسعود برا چندمین بارولو شدیم از خنده(یه ساعته وحید دهنش از آدرس دادن کف کرده آقا تازه میگه کجا؟) .حالا ما چهار تا دنبال شرکت می گردیم.(سعید همچنان تو پشت صحنه مشغول پیدا کردن ادرسه).ما هم از این خیابون به اون خیابون،از این کوچه(مهرگان1)به اون کوچه(مهرگان3)،از این ساختمون(فروزش)به اون ساختمون(سیلور)... نخیر پیدا شدنی نبود دیگه به این نتیجه رسیدیم که یا ما دستو پا چلفتی ایم یا عمرا همچین شرکتی یا آدرسی در کار باشه(بماند که آدرسو کی داده بود بهمون...نخند!!)به همین خاطرم بی خیال شدیم.زنگ زدیم به سعید که آقا اون آدرس قبلیو بی خیال شو برو فلان جا وایسا ما داریم میام.سعید زودتر رسیده بود ما که رسیدیم چشامون دنبال رضا می گشت،گفتیم لابد رفته چیزی بخره یا همین اطرافه که فهمیدیم نخیر اقا سعید اون طفلک و از ماشین پیاده کرده گفته خودت بروخونتون،رضا هم که توان دفاع از خودشو پیش سعید نمی بینه ناچار قبول می کنه و میره.تو این گیرو دار حالا بیا سعیدوتوجیه کن که شرکتی در کار نبود(یا بودو ما پیدا نکردیم)نکه سعیدم سفارش کرده بود که واسه منم قیمت بگیرین برا همون قبول نمی کرد(راستی سام هم همین خواسترو داشت؟.آخه یکی نیست به این عقل کلا بگه مگه فرقی داره به اسم کی قیمت بگیریم)خلاصه با هزار ترفندو حیله که محمد به کار بردو ما هم تو ماشین از حرفاش قش کرده بودیم سعید راضی شدوخداحافظی کردو رفت.باز ما چهار تا موندیم.قرار شد وحید زحمت رسوندن من به چهاراه شهنازوبکشه.توی مسیرمون وحید پیچید خ مارالان،راه بندون می گیا.یه پراید بخت برگشته که از آداب و معاشرت رانندگی هیچی بارش نبود رفته بود لاین روبرو،که هم راه اونارو بسته بود هم راه مارو،اون وسطم گیر کرده بود.(ما هم نزدیک به اون بودیم یعنی اولای راه بندون).نیم ساعتی کشید و بالاخره آقا پرایدی تکونی به خودش دادو کشید کنارهنوز لاین ما بسته بود اما از لاین روبرو ماشینا خیلی آروم می امدن و از کنار پراید و ما میگذشتن. اولین ماشین خلاص شده ی لاین روبرو اومد کنار پرایدی نگه داشتو یه حرفایی به رانندش زد(البته از حرکات سرودست و الفاظ به کار برده فاکتور می گیرم).اون رفت ماشین بعدی هم به پیروی از همون اولی کنارپراید نگه داشتو اونم شروع کرد به... .من که به قضیه شک کردم گفتم بچه باقیشو ببینید،هنوز حرفم تموم نشده بود که همونطور هم شد.ماشینای دیگه موتوریها همه و همه میومدن کنار ای پرایدی بدبخت وای میستادنو کلمه های زیبایی نثارش می کردن میرفتن،اونجا بود که نمیدونم (برا چندمین بار) ولو شدیم از خنده.حالاما بخند ماشین دیکه ای به پرایدی برس ما بخند ماشین بعدی به پرایدی برس...اون راننده هم که مغزش سوت کشیده بود از یه کوچه ای فلنگو بستو رفت.(آخه یکی نیست بگه واسه چی خیابونو بستی؟....آره جون عمت اصلا کسی پیدا نشد!)خلاصه به خوبیو خوشی از اون مهلکه در رفتیمو نوبتی رفتیم سر خونه و زندگیمون. (در اخربازم برای سلامتی باعث و بانی حذف تقویتی برنامه نویسییه صلوات بفرستید)

برچسب ها: تقویتی برنامه نویسی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1388 01:17 ق.ظ

سه شنبه 18 فروردین 1388 05:09 ب.ظ
رو پیشنهادتون فکر می کنم
دوشنبه 17 فروردین 1388 09:33 ب.ظ
قلم خوبی دارید. انشا الله در آینده نشریه خواهید زد؟
دوشنبه 3 فروردین 1388 08:14 ب.ظ
دستتون ندرده.کلی خنده در کردیم.
چهارشنبه 28 اسفند 1387 01:57 ق.ظ
منو قلیون؟؟؟
وای وای
کی نوشته اینارووو؟
چهارشنبه 28 اسفند 1387 01:50 ق.ظ
dametun garm . vagan jalebe
چهارشنبه 28 اسفند 1387 01:43 ق.ظ
demetun garm . che jaleb ast in
سه شنبه 27 اسفند 1387 02:36 ق.ظ
الهم صل علی محمد وآل محمد
سه شنبه 27 اسفند 1387 02:08 ق.ظ
جالب ترین قسمت دوووووووو بود
یه t500 ارزششو داشت؟
سه شنبه 27 اسفند 1387 01:41 ق.ظ
این مهم نیست كه كی بود(آخه خودمونم نمیدونیم كی بود؟!!)مهم اینه كه نخواسته ریا بشه هویتشو فاش كنه(نه كه كار خداپسندانه ای انجام داده واسه همونه) برای همین ماهم به این كارش احترام میذاریمو میگیم:الهم صل علی محمد وآل محمد
دوشنبه 26 اسفند 1387 05:01 ب.ظ
خیلی قشنگ و جالب بود. حالا این بانی حذف کی هست؟ باعث شد اون روز بیخودی بمونیم تبریز!