تبلیغات
خاطرات نبی اکرمی - این پست تقلیدی نیست!

این پست تقلیدی نیست!

نویسنده : سعیده دوشنبه 24 فروردین 1388 02:02 ب.ظ  •   

در ابتدا برای سلامتی استاد آمار و احتمالات که اول رسم حضور غیاب رو به جا میارن و بعد میرن سراغ درس  هر چند تا خواستین صلوات بفرستین!)

اینم بگم که خوندن پست  10 (تقویتی برنامه نویسی) پیشنیاز خوندن این پست ا!

به عبارت دیگه پیشنهاد اكید میشه كه یه بار دیگه پست ده و بخونین. تا این خاطره براتون شیرین شه!

فردای  روز یک شنبه بود و ما بعد 20-24 روز تعطیلی از شنبه همون هفته کلاسامون شروع شده بود. اول کلاس مدیریت داشتیم که پس از برداشتن گام های نه چندان بلندی در راستای مدیریت هر چه بهتر جامعه و پس ازبحث های بسیار پی بردن به نکته ای (معذرت میخوام اگه کسی از مطلبی که قبلا اینجا بود ناراحت شده) راهی کلاس بغلی شدیم تا ادامه گام ها رو اونجا برداریم.

از اونجایی که برداشتن این گام ها و حتی صحبت در موردشون انرژی زیادی می خواد توشه ی  راهمونو که این بار بهار زحمتشو کشیده بود نوش جان کردیمو راه افتادیم سمت کلاس آمار! ....

به اوضاع کلاس آمارمونم که واقفین فقط همینو بگم که تعداد اعضای این کلاس پر طرفدار قبل و بعد کلاس توسط نیروی جاذبه حضور غیاب دچار مد و جزر شدیدی میشود! از حرفای این استاد هم چیزی نمیفهمیدیم!

یه 40 -50 دقیقه ای از شروع کلاس گذشته بود و جزر همچنان ادامه داشت که به این فکر افتادم که چه صحنه ی جالبی می شه اگه 6 نفری (فاطمه غایب بود) با هم بلند شیم و راه بقیه رو ادامه بدیم. نظر نعیمه رو پرسیدم ، مثل همیشه موافق بود! یهو دیدم نعیمه برگشته عقب و داره طرفدار جمع می کنه!  یکی دو نفر که موافقت خودشونو اعلام کردن دیدم داره بلند میشه که بره ، گفتم صبر کن این مثال کوتاه!و حل کنیم بعد بریم گفت خودت گفتی! پاشودیگه ! منم که همچین بدمم نمیومد. بلند شدیم و با پررویی تمام با استاد بای کردیمو از کلاس زدیم بیرون. حالا  بماند که اون بیرون من و نعیمه  چه قدر بیخودی خندیدیمو چه حرفایی که نمی زدیم!   فاصل بین این فکر و عملی شدنش بیش از 5 دقیقه نبود! اون بیرون منتظر بقیه شدیم حالا مگه میان!

(برا چی منتظر همدیگه شدیم؟ ما که جایی قرار نبود بریم؟!؟)

نگار اومد و بهش گفتیم بیخود براچی از کلاس میزنی؟ برو به بقیه هم بگو نیان! بعد باهاش خدافظی کردیمو ما یادمون افتاد که یه کاری تو دانشکده هنر داریم و آهان اصلا برا همین کاره بود که زود زدیم بیرون از کلاس! و با یه نیت خاصی! (به مغزتون فشار نیارین نیتمون خیر بود! رفتیم برگه مرخصی برا خوابگاه امضا کنیم!) بعدش دیدیم از اول ترم جدید فقط ما بودیمو مسیر خوابگاه تا دانشگاه.برا این که تنوعی شده باشه  رفتیم  برا n امین بار سوار این اتوبوس های تند رو!؟ شدیم و راه افتادیم هر جا که اتوبوسه ببرتمون! تو این فکر بودیم که کدوم انسان عاقلی این موقع رو برا گشت و گذار انتخاب میکنه که نمیدونم از کجا به این نتیجه رسیدیم که بریم دانشگاه تبریز! (آها یادم اومد از اونجا که دفعه قبل خیلی تحویلمون گرفته بودن! رفتیم یه سر به همكلاسی دبیرستانی بزنیم!)

بعدش دیدم یه خیابون هس که نوشته مقبرةالشعرا! لازم نبود نظر نعیمه رو بپرسم چون میدونستم نگفته موافقه.  اتوبوسه که نگه داشت پریدیم پایین و رفتیم سمت  تابلوه! و شروع کردیم به حرکت در امتداد خیابونه! کمی رفتیم و رندمی! خیابونا رو انتخاب میکردیم تا به مقصد برسیم. یه سر رفتیم ببینیم تو کتابخونه عمومیش چه خبره که با  یک سری قوانین عجیب و غریبتر از قوانین خوابگاه دانشگاه مواجه شدیم که ترجیح دادیم راههمونو ادامه بدیم. ساعت حول وحوش یک و نیم دو بود از یکی آدرس پرسیدیم و اونم نا مردی نکرد هرچی اسم خیابون بلد بود پشت سر هم برامون ردیف کرد! کمی رفتیم جلوتر و از یکی دیگه پرسیدیم و خلاصه رفتیم رسیدیم وهمین که از در وارد شدیم دو نفر یه موبایل دادن دستمون و خواستن ازشون عکس بگیریم.

 برای چندمین بار از این بنای قشنگ دیدن کردیم! چه دیدنی هم کردیم! هرچی شعر و نوشته رو در و دیوار بود میخوندیمو برا هم معنی میکردیم! طوری که روح هر  407(واقعا 407 تا؟ راهنماهه این طور میگفت!) مشاهیر خفته در اون مکان مقدس لرزید!  آخر سر مجبور شدیم از شاعرا عذرخواهی کنیم! یه سر به کتاب فروشیش زدیمو یه صحبت کوتاهی با راهنما هه داشتیم و رفتیم بیرون. دیدیم یه تابلو زده و یه فلش کشیده و نوشته به طرف موزه ی  نمیدونم چی چی! در طول این مسیر من در حال کار کردن رو مخ همسفر گرامی بودم و ایشون داشتن مخ منو میزدن که هزینه گزاف! بلیط همدیگرو بپردازیم! خلاصه رفتیم تو موزه و طوری وانمود کردیم که موبایل نداریم تا تحویل بدیم! یه کم دورو برمونو نگا کردیم که نگار زنگ زد!  گفت همه بند کفشاشونو محکم کردن و مثل آدمایی که قصد سفر به دور دنیا رو دارن منتظر ما هستن که بریم ائل گلی! (تصمیم بزرگی نبود ، از این کارا زیاد میکنیم!) گرم صحبت کردن با نگار بودیم که دیدیم که از پشت سرمون یکی مثل جن با قد کوتاه و لباس تمیز وقیافه ای موزون با یه لنگه کفش بدست چی دارم میگم؟ کفش نبود یه تیکه کاغذ بود  دوید به سمت ما که گوشیتونو خاموش کنین بذارین تو کیفتون الان استاد بهتونی میاد و ناراحت میشه و... ما که حرفاشو نمیفهمیدیم فقط منتظر بودیم حرفاش تموم شه که ازش بپرسیم از کجا میتونیم از سریعترین راه خودمونو برسونیم ائل گلی خلاصه این لحظه رسیدو ما سوالمونو پرسیدیم! اما جوابی که شنیدیم خیلی برا مون جالب بود! بهمون گفت برین بیرون از اینجا اون سمت خیابون بایستین و بگین در بست ائل گلی! (آخه جناب آقای معین زاده این راهنمایی و آدرس دادن  چه ربطی به یاد گرفتن چند زبون داره آخه؟ حالا شما هی بگو!)

گفتیم حالا که ما تا اینجا اومدیم،حیفه یه عکس نگیریم. حالا بگرد دنبال یکی که ازت عکس بگیره! دیدیم یکی تنها نشته رو نیمکت! بهش گفتیم میشه از ما یه عکس بگیرین؟ گفت چی؟ گوشیمو نشون دادم گفتم عکس! گفت بله؟ گفتیم میشه لطف کنین ، منت بذارین ، افتخار بدین ، زحمت بکشین یه عکس از ما بگیرین؟ بنده خدا خیال کرده بود میخوایم ازش عکس بگیریم. بعد که متوجه شد گفت بدین دخترم بگیره! بعد دخترشو صدا زد! صدا زد! صدا زد! بازم صدا زد! دیدیم یه دختره کلشو از پشته چند تا سبزه بیرون آورد و وقتی بهش گفتیم یه نه ای گفت که هنوزم تو کفش موندیم! خلاصه یکی رو پیدا کردیم و ازمون عکس گرفت و عقده ای نشدیم!

از اتفاقات دیگه فاکتور میگیرم خلاصه رفتیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم و .... خیلی رفتیم! البته نه با دربست با همون اتوبوسه! (به قول یکی از دوستان، دانشجو و این کارا؟)

ما زود تر رسیدیم اما اصلا به این فکر نیفتادیم که عکس بگیریم! چون سه چهار تا پله بیشتر بالا نرفته بودیم که صدای بچه هارو شنیدیم! همچین اون وسط همدیگرو تحویل گرفتیم که هر کی اون دور و بر بود خیال میکرد دالتونا بعد چند سال رفتن دیدن خونوادشون! (دالتونا کمتر نبودن؟)

داشتیم ادامه پله هارو میرفتیم بالا که خیلی اتفاقی و وخداییش نه به قصد تقلید، فاطی پرسید اول یه چیزی بخوریم بریم بچرخیم ، یا اول بگردیم بعد بریم غذا بخوریم؟ اینو که گفت همه ولو شدیم از خنده! حالا موندیم چه جوابی بدیم! (آخه کی دومی رو انتخاب می کنه؟) (به جابجایی گزینه های اول و دوم این پست و پست ده توجه شود لطفا!)

به عبارتی 6 تا آدم عاقل و عقل کل پیدا شد که اولیه پست ده و دومیه این پست و انتخاب کرد! (کشتی ما رو با اول دوم کردنت!)

خلاصه حرکت کردیم! و اصلا رندمی کار نکردیم! چون خیلی گشنه بودیم وارد اولین کبابی که همون دور و بر بود شدیم. البته وارد نشدیم همون بیرون صندلی چیده بودن ما هم بعد به هم زدن چیدمان صندلی ها و حتی میز ها  (آخه چهار نفره چیده شده بودن!) نشستیم تو هوای آزادو وخواستیم غذا سفارش بدیم.  از همون لحظه سنگینی یه نگاهی رو حس کردیم. آقاهه اومد که سفارش بگیره! گفتیم 6 تا کباب. بهار گفت کباب خالی؟ گفتیم آره. گفت سیر نمیشیما! پرسیدیم چلو کباب چند؟ آقاهه یه مبلغی ردیف کرد. بهار بلافاصله گفت: سیر میشیم ، چرا سیر نشیم؟ خوبم سیر میشیم! ما باز ولو شدیم! صاحب مغازه که دیگه بماند! خلاصه 6 پرس غذا سفارش دادیم.  هر چی ادا در آوردیم اصلا صاحب مغازه چپ چپ نگا نکرد که نکرد!

 

ولی یکی خیلی داش چپ چپ نگا میکرد. بعد چند دقیقه ای غذا ها رسید. اما اصلا مخصوص نبی اکرمی ها نبود.  ولی باز هم هیچ کس هیچ خواهش کوچیک یا بزرگی ازمون نکرد! اما اون نگاهه خیلی خواهش توش بود!  اما غذا ها! از اونجایی که ما عادت داریم همیشه همه چی رو نصف میکنیم ، این بار خودشون برا ما نصف کرده بودن بس که کوچیک بود! محتویاتشم دیگه نگم بهتره! چون هر چی باشه خوردیمشون و ممکنه برخی دچار تغییر و تحول و ارتعاشات گوارشی شن. در همین حین نگار گفت بچه ها بچه ها  نگاه کنین.... با این حرف نگار هممون به نقطه ای که نگار داشت نگاه مارو هدایت می کرد خیره شدیم. همین یه نگاه کافی بود تا ما به تکاپو بیافتیم. و یه جوری خودمونو قایم کنیم. آخه یه کسی رو دیدیم که برا هممون آشنا بود.خلاصه به خیر گذشت.

ما همچنان  در صنع نگاه یک نفر گرفتار بودیم! گفتیم شاید غذا میخواد! نگار معرفت به خرج داد و یه تیکه از کبابشو کند و دراز کرد طرفش. اما انگار نه انگار! حقا که گربه بود! (گربه بود دیگه ، انتظار داشتی چی باشه؟ )

 

 نگار کبابرو پرت کرد چند قدم اونورتر اما گربه هه عین خیالش نبود! حالا نگار همش افسوس میخوره و گربه هه هی میره این ور ، اون ور، از این طرف میز میرفت از اون سمت میومد بیرون و دیگه....(جاتون خالی ، باید بودین و میدیدین.)

 

غذا مون نصفه نیمه موند و دیدیم نگار بلند شدو(کاپشنش تنش بود. رفت حساب کنه. ما هم که نگارو میشناسیم ، اصلا امیدوار نبودیم حتی یک ریال بهمون تخفیف بده. زودی برگشت و گفت: فلان قدر شد که تقسیم بر 6 شه میشه... میشه... بهار زودی گفت: فلان قدرو صدو چهل تومن! (بهار این تو بودی؟ چه سرعتی!) نگار گفت خب! گفتیم خب! گفت میشه همون قدر که بهار گفت! گفتیم آها از اون جهت. ما هم ز ناچار دست تو کیفامون کردیمو و باهاش حساب کردیم (خودمونیم نگار خوب سیاستی بلدی!). بهار گفت بریم بستنی بخوریم. گفتیم بهار بذارغذا هه از سر در گمی تو محیط گلو و معده نجات پیدا کنه بعد.

حالا مردم همچین نگاه مون میکردن که انگار چی شده! نگار گفت دو حالت داره! یا اینجا جای خوبی نیس که اومدیم. یا تا حالا چند تا دختر با هم ندیدن.داشتیم راهمونو به اون یکی سمت استخره ادامه میدادیم که دیدیم فاطی و نعیمه رفتن پی بساط یه فروشنده که خوراکیای ترش میفروشه. منم بهشون ملحق شدم. کلی این و بخریم یا اونو بخریم کردیم و گفتیم حالا بپرسیم ببینیم چنده. گفت فلان قدر. ما هم که مجانی هم باشه به نظرمون گرونه پس از بحث و تبادل نظر به این نتیجه رسیدیم که یکی بخریم برا 6 تامون. نگار گفت نمی خوره. 1-2 بار رفتیم جلو بساط طرف و برگشتیم تا اینکه بالاخره رفتیم گفتیم یکی از این آلوچه ها بده. ظرفاشون خیلی كوچیك بود. خودتون ببینین.

 

 فروشنده یه نگاهی به دارو دسته مون کرد و  دقیقا همینو گفت: خدایا صد دفعه اومدن و رفتم. حالا گون(آفتاب) از کدوم طرف در اومده که اومدن بخرن! و ما بازهم زدیم زیر خنده. خوشحالیش تعطیل شد وقتی فهمید فقط یکی میخوایم! اینبار نعیمه حساب کرد. حالا اومدیم نشستیم رو نیمکت و افتادیم به جون آلوچه ها. همش تبلیغ میکردیم که نگاربیا ببین خوشمزه است به امید اینکه این هزینه هه تقسیم بر 6 شه! نشد که نشد. هنوز داشتیم آلوچه هارو میخوردیم که نعیمه یه نگاهی بهمون انداخت که متوجه شدیم معنی خب نگارو میده! با نعیمه هم حساب کردیم. یه کم رفتیم رسیدیم اون ور.  کدوم ور؟ همون ور که کلی پله داره. این (رسیدنمون چقد طول کشید بچه ها؟) بهار گیر داده بود که بیاین مسابقه بدیم و از پله ها بریم بالا. گفتیم بهار بی خیال. الان غذا خوردیم. مگه ول میکرد؟ خلاصه بیخیال شد.  (بچه ها یه سوال! چی باعث شد ما شروع به دور زدن این استخره کنیم؟!) نگار داش میگفت که یکی هس که عکس میگیره و داد میزنه.... یهو یکی بلند و کشدار فریاد زد ...akeeeees( فینگلیش نوشتم تا حرکه هاش بهتر خونده شه.) باز هم زدیم زیر خنده. این خنده وقتی شدت گرفت که پیرمرده عکاسه که خیال کرد ما از صداش خوشمون اومده شروع کرد به آواز خوندن در وصف ما! اونم چه آوازی.  خواستیم یه عکس بگیریم. ایستادیم کنار نرده ها. نگار گفت گوشیم شارژ نداره. خاموش شده. سعیده گوشیتو بده. من دیدم گوشیم فقط 7% شارژ داره و الانه اس که خاموش شه! نعیمه گفت گوشی منم شارژ نداره. کمی داره که اونم نگه داشتم برا موارد اضطراری. خلاصه از همون 7% استفاده کردیم. و عکس گرفتیم. (چی؟ نه چی گفتی؟ میدادیم پیر مرده با دوربینش ازمون عکس میگرف؟  محال بود!) خلاصه یه چند تا عکس گرفتیم و به راهمون ادامه دادیم. دیدیم بساط پهن کردنو کلی کتاب میفروشن. یه چند دسته جا کلیدی هم بودکه شکل اسم نوشته بود. هر کدوم اسم خودمونو با سرعت برق و باد پیدا کردیم و خواستیم بخریمشون که به دلایلی منصرف شدیم. و ادامه دادیم.

چشممون افتاد به قایقا ، رفتیم بلیط بگیریم. پرسیدیم این قایق کوچیکا چند؟ گفت نفری فلان قدر یه دور استخر. گفتیم بزرگا چی؟ همون حرفو تکرار کرد.رفتم  بلیط گرفتم و اومدم بگم خب! دیدم بچه ها کارشونو خوب بلدن. بدو رفتیم سراغ جعبه ای که توش جلیقه نجات داشت! همچین افتاد بودیم به جونشون که آقاهه ترسید دیگه جلیقه ها به درد نخورن. گفت حالا لازم نیست انقد جدی بپوشین اینارو!  نشستیم تو قایق قبل هر چیزی ژست گرفتیم برا عکس. مگه گوشیم پیدا می شد؟ گذاشتیم برا بعد برگشتن. خیلی بهمون خوش گذشت تو قایقه. ملوانه!!!! (چی باید بگم؟ راننده ی قایق؟) هر چی حرکت آکروباتیک بلد بود به نمایش گذاشت! (فهمیدیم اکسش سرخوده   ر.ک به پست ده سطر 107) ما هم که یک مشت بروبچ با ظرفیت! چه شود!  یه دور تموم شد و موتور قایقو خاموش کرد.مارو میگی؟ نق میزدیم که مگه نگفتی یه دور؟ اشاره میکردیم سمت قسمت های مختلف که  اونجا مونده ، اینجا مونده. اونم نا مردی نکرده دوباره موتورو روشن کرد! خلاصه دور کوتاه بعدی هم تموم شدو ژست گرفتیم و برگشتیم طرف دور بین. کلی این ور اون ور کردو آخرشم گفت  نور خراب میکنه عکستونو. به این سمت بشینین. گوشیم شارژش ته کشیده بود اما همچنان فعالانه به وظیفه ش عمل میکرد. اونجا بود که معنای واقعی خوش شانسی رو حس کردیم.

 داستان این طور جریان داره که رسیدیم به همون محوطه از ائل گلی که وسایل ورزشی داره. رفتیم سراغشون. دنبال یکی بودیم که راه استفاده شو بهمون نشون بده (حس خوندن دستور کار شو نداشتیم خب!) همه نگا میکردیم که این دختر خانم کوچولو اومدو برامون شرح داد.

با هر کدوم یه چند تا عکس گرفتیمو رسیدیم سر جای اولمون. از ورودیشم یه عکس گرفتیمو راه افتادیم برا دور دوم. باز رسیدیم همون سمتی که پله داشت. بهار باز شروع کرد. بریم مسابقه بدیم.شما رو به خدا بچه ها. بریم دیگه.... بعدشم بریم بستنی بخوریم! حالا بیا درستش کن. بهار بیخیال. ول کن نبود.  قرار شد مسابقه هه رو بدیم و نفر چهارم ، پنجم ، ششم برا بقیه بستنی بگیرن! همه کیفارو گذاشتیم زمین و گارد گرفته و آماده بودیم. که متوجه شدیم از مسیر برگشت قراره بریم بالا! رفتیم تو مسیر رفت. دو باره گارد گرفتیمو بدو! می دوییدیما! یکی دوتا دوتا پله هارو می رفت بالا! یکی یکی یکی! یکی میخندیدو می دویید. یکی خیلی جدی بود! خلاصه رسیدیم اما پدرمون در  اومد خداییش! اول بهار رسید بالا پله هاو بعدش با اختلاف 1000 ام ثانیه نعیمه. یعنی دوتایی باهم اول شدن. بعدی من بودم با اختلاف 2000 ام ثانیه نگار هم رسید. ما هم دوتایی دوم شدیم! بعدشم فاطمه و فاطی.سوم شدن! (سپیده همراهمون نیومد و جاشم خیلی خیلی خالی بود ، در ضمن زنگ زدیم فاطمه هم اومد. یعنی از اول راه با ما بود.) حالا ما رسیدیم بالا و حس پایین رفتن نیست. کیفامونم موندن اون پایین.

 یه کم اون بالا نشستیمو راه افتادیم پایین که بریم بستنی بخوریم. و از اونجایی که نفر 4-5-6 نداشتیم هر کی خودشو بستنی مهمون کرد.

یه کم که گذشت پا شدیم بریم خونه. یه چند تا عکس دیگه گرفتیم و راه افتادیم بریم خونه. (قبلا کلی از اینور اونور قیمت .... گرفته بودیم تا بین مهرگان1 و 2 و 3 و فروزش و.... سر در گم نشیم! – چه ربطی داشت؟!) 

بعدشم چون بیشتر كارامون تقلیدی بود  یه چند تا عكس تقلیدی هم گرفتیم!

نمونه ش این پایینه!

(دیگه نمیگم حدس بزنید کی کجا وایستاده بود)

 رفتیم سوار ماشین 3 به 3 جدا شدیم. و قرار گذاشتیم تو آبرسان همدیگرو ببینیم. و به همون دلایلی که قبلا براتون گفتم ما بازهم ماشین همرامون نبود! راننده گفت خانما دربست میخواین؟ همه با هم یکصدا: چیییییی؟ نهههههه!  باز هم خنده مون گرفته بود. طرف حساب کار دستش اومد و  گفتخب یه دربست بگیرین و 6 تاییتونم سوار یه ماشین شین! دیدیم حرف حساب جواب نداره! خلاصه با یه وضعیتی خودمونو رسوندیم آبرسان و بعد اندکی! (اندکی؟!؟!) با راننده هه که میخواست کرایه 2تا دربست و ازمون بگیره بحثیدیم و  بعدشم هیچی دیگه.... رفتیم خونه هامون.

(همون صلوات اولیه کافی کافی بود لازم نیست تکرارش کنین.)

- منابع : پست ده! بدون تصرف و تلخیص!

آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1388 01:19 ق.ظ

چهارشنبه 26 فروردین 1388 01:04 ب.ظ
khodaiesh bi nazire ... har chand baram ke mikhunam baram tazegi dare...
چهارشنبه 26 فروردین 1388 01:03 ب.ظ
babaaaaaaaaaa adresssssssss!!!!!!!!!!!
سه شنبه 25 فروردین 1388 08:35 ب.ظ
are che hali kardim unro0z...jaye sepidam kheili khali bud....migama saeide khub minvisiaaa...hame joziatam neveshti mashala hata gorbehe
سه شنبه 25 فروردین 1388 01:08 ب.ظ
سطر آخر نظر قبلی به صورت زیر اصلاح می شود:
بزرگترین خاطره نویس تمام دوران (تواضع رو حال می کنی؟!) رو بازی ندید!
آبروم رف پیش ملت!!!
سه شنبه 25 فروردین 1388 04:01 ق.ظ
شرط انصاف حکم میکنه که صدهزار آفرین بگم به این توانایی واسه توصیف صحنه ها(من یکی که فکر کردم همونجا بودم)،در مورد خود داستانم باید بگم که خوندنی تر از بقیه ی پستا بود(تقلیدیم در کار نبود!!!...این که تو عنوانم اومده ...مرض داری تکرار می کنی؟(خطاب به خودم)!!!...).در کل عالی بود عالی
سه شنبه 25 فروردین 1388 02:20 ق.ظ
آخیش تموم شد
بخواندن کی بود مانند بودن ، جدی جدی دور دنیا بودا
دوشنبه 24 فروردین 1388 11:51 ب.ظ
saeede jon aliiii bu...eyvalllllllll...kolly khandidam...vali KHODAYISH un alucheha ba megdare kamesh kheili chasbid...alanam vagti axesho mibinam aval chendesham miad bad dahanam ab miofte:d:d
دوشنبه 24 فروردین 1388 11:23 ب.ظ
همتون که اینجا جمعید! به به! به به!
عیبی نداره!
بزرگترین خازره نویس تمام دوران (تواضع رو حال می کنی؟!) رو بازی ندید!
دوشنبه 24 فروردین 1388 10:25 ب.ظ
سعیده واقعا ابتکار به خرج دادی

خسته نباشی
دوشنبه 24 فروردین 1388 06:46 ب.ظ
خیلی قشنگ نوشتی سعیده جان.آخ دهنم آب افتاد دلم به تاپ تاپ افتاد(مراجه شود به نگار).مر30 كه جامو خالی كردین.... البت دوستان به جای ما..:-*
دوشنبه 24 فروردین 1388 06:41 ب.ظ
اول اینكه خیلی قشنگ نوشتی! آخ دهنم آب افتاد دلم به تاپ تاپ افتاد(مراجعه شود به نگار). مرسی كه جامو خالی كردین..... البته دوستان به جای ما:-*
دوشنبه 24 فروردین 1388 04:15 ب.ظ
یاد باد آن روزگاران یاد باد.خداییش پایه بودنو حال کردین.دیدین چه زود خودمو به جمعتون رسوندم