تبلیغات
خاطرات نبی اکرمی - شبی که تمامی(صبح) نداشت!

شبی که تمامی(صبح) نداشت!

نویسنده : اسپیدی سه شنبه 29 دی 1388 12:02 ب.ظ  •    ارسال شده در: دانشجویی

قضیه با یه پیشنهاد شروع شد... وقتی نعیمه و سعیده مارا به پنت هاوس دانشگاه(!) دعوت کردن. گفتن شنبه هفته بعد بیاین خوابگاه،(پنت هاوس سابق-گویا قبل از رفتن ما شبیه پنت هاوس بود)برگه مهمان میگریم واستون میاین!

چهارشنبه اس ام اس.. ببخشید پیامکی اومد از طرف نعیمه جان که واسه شنبه میریم که برگه مهمان بگیریم که نگو بنده متوجه پیامکه نشدم.... تلفن خونمون زنگ خورد..." سلام خانوم بقالیان ببخشید مزاحم شدم..(منم گفتم  ببین طرف چقدر مودبه:دی کلی خودمو جمع کردم که ببینم با کی دارم صحبت میکنم!)سپیده هس...ِاِااِا ِسپید خودتی؟خدا بگم چی کارت نکنه...:دی بد نیس جواب اس ام اس بدیا! شارژت کم میشه؟" من: سعیده جان پیامک! اس ام اس چیه؟ همین کارا رو میکنین که میگن غرب زده!! عذر میخوام که مدتی است گوشی مبارک مخش پاره سنگ را بلند کرده است و احوالشان طوری نیست که مانند آدمیانِ گوشی صفت(!) درست و حسابی نشان دهد که چه کسی برایمان مکتوبی فرستاده... (آها اینه که غرب زده نشدم:>)

به هر حال بعد از 4 روز و اندی(ساعت) اس ام اس- اه شما ها که همونید هرچی من بگم پیامک؛ شما جوونا هی حرف خودتونو بزنید- زدن که حلهههههههههههه! پاشین بیاین بترکونیم امشبه رو!

 حالا این والدین گرامی بنده که از دیوونه بازی های ما خبر ندارند توصیه های ایمنی را میکنند: نرین شب سرو صدا کنین بقیه شاکی شن ها!!!! مراعات اتاقای دیگه رو بکنین... شب زود بخواب(؟) بذار مردم بخوابن(فکر میکنن فقط منم که شبا اندکی(!) بیدار میمانم...)مامانم: شام دارین؟آخه انصاف نیست اونا دست تنها پاشن واسه چند نفر(50و60 نفر که نیستسم آخه مادرجان؟!)! میخواین من درست کنم ببرین؟... چی میخورین؟ 

-نه مامان! بذار یه بارم دست پخت اونارو بخوریم خوب! نوشابه!پفک!قاقالی لی!

- میرین خونه مردم ریخت و پاش میکنین! (حالا در ادامه به عمق معنی ریخت پاش میرسیم...)

از دست مامان که تمومیدم  به سمت قرارگاه حرکت کردم! دم در یونی سعیده و نگار رو دیدم که داشتن میرفتن...

-کجا؟ (ها؟ خونه آقا شجاع؟ نه اونجا نمیرفتن!:دی)

-میریم نوشابه بگیریم.....

-بیاین من گرفتم.... چشمها به سمت دست من چرخیدند... و ادامه... :-"

به اتاق که رسیدیم..... خواستم برگردم... دیدم یه چی... نمی دونم از هوا؟ از زمین؟ از جلو؟ از عقب؟ از پس سر؟پشت گو؟ بغل لاله ی گوش؟ کجا پرید روم....شایدم از تو جیبم...آخه ازش بعید نیس! من که هنوز از بلایی که سرم اومده بود تو شوک بودم... اومدم ببینم این چه چیزی میتونه باشه؟؟؟ بله!درست حدس زدید... ها؟شبیه نعیمه نبود؟ نه بابا!!!!! نعیمه لنگه نداره چون خودش بود!:دی!

بعد از احوال پرسیی که شبیه عید دیدنی بود(!) رفتیم و منتظر بهار ماندیم...(اون فقط یه بار بود تو اردو که بهار زود اومده بود... بهار دیگه هرگز از اون ناپرهیزی ها نخواهد کرد!) قبلش یه سر رفتیم آشپزخونه عمومی...آخیییی چه جالبه! اینهمه اجاق گاز یه جا؟اونهمه ظرف شویی؟؟؟؟؟ کلی جالب بود خلاصه! دیدیم که سعیده یک عددقابلمه پر ماکارونی دستشه و داره در به در دنبال آبکش میگرده...بعدشم دنباله یه بشقاب بزرگ شبیه دیس تا بریزن توش.گفتیم نمیذارین دم بکشه؟ گفتن نه!(خوب حتما از ما واردترن دیگه! درضمن اون دلمه هم کار خودم بود]-(

اومدیم تو اتاق تا آماده بشیم(لباس خوابامونو بپوشیم:دی) و اندکی منتظر بهار ماندیم... بهار آمد!!!!و شمشاد ها جوان شده اند.... پرنگان مهاجر ترانه خوان شده اند!!!!! ها؟ چی گفتم؟چندین نقطه دی! جم شدیم دور هم ببینیم چیا آوردیم واسه خوردن؟! چی؟ دنبال خوراکی بودیم؟ نه!!!!! آخه پدر آمرزیده ها مگه کسی بی خوراکیم میذارن جایی؟؟؟؟ حرفه میزنیا!!!! اوکی! چی داریم؟ 2بسته پشمک!پفک! بیست کوئیت :دی(جوکشو که شنیدین؟)! و یک قالبمه بزرگ...!ما هم نمی دانستیم از آن چه کسیست؟ اندرونش چیست؟و برای چه اکنون اینجاست؟! تمامی جوابها در پشت لبخند نگار پنهان بود....نگار قیافش10 به توان... نقطه دی: 4 کیلو پخله!!! 

ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نکقدم؟(چه قدر، چه مقدار،چه اندازه:دی ترکی نوشتن سخته خوب!:">:-") بلهههههههههههههه! عیب نداره می خوریم.... تا صبح .... شب دراز است......

من:بچه ها من گشنمه....! دوستان مشغول صحبت.... من برای بار دوم: دوستان من آجام! سعیده: ا بچه ها سپید گشنشه بیاین سفره رو بندازیم.... خطها فعلا مشغوله.... سعیده هم قتطی اونا.... بعد از چندین بار.... برای بار آخر! فریادی به هوا خواست....بابا من دلم داره ضعف میره... نعیمه چیزی شبیه ماهیتابه دستش بود که توش یه چیزایی بود که دست به دعا بودیم که مایه مارونی شام امشب نباشه....آخه عمرا اگه شبیهش بود!:اس

ها؟ نعیم این چیه اونوقت.... نعیمه: ببخشید یه کم ته گرفته.....(اسمایلی خاراندن سر)

محتویاتشو که چی بگم... همون بهتر که نگم:دی اونوقت دیگه لب به هرچی اول اسمش "م" نمیزنید.

بالاخره سفره پهن شد و "شیوا خانوم و مهناز جان" که هم اتاقی های اون اتاق(در حقیقت ما) بودنم اومدن سر سفره... قالبمه ها اومدن وسط به همراه همون "هذه شیء عجیب"(متویات اون تابه).... لیوان،قاشق،چنگال، بشقاب،کاسه و... اکثرا بیروووووووز بودند(عاریتی:دی) چون معلوم نبود کی مال چیه...نه یعنی چی مال کیه!:دی (بعدم كه لیوانم كم بود كسی بهمون نقرضید  سعیده تو ژیاله میخورد آبشو! :دی  نعیمه هم تقلید كرد! ما باكلاس بودیم لیوان داشتیم :دی)

 

ماکارونی به همراه همون(فوق الذکر) توزیع شد... تابع توزیعش با تابع چگالیش یکی بود چون از جفتشونم واریانس میگرفتیم..... ها؟ بله؟ ببخشید این خاطره نوشته شده در جریان فرجه هاست و تقصیری بر گردن نویسنده نمیباشد...(خیلیم دلتون بخواد؛تشکر میکنین(به جای با تشکر) -اس ب 51-خروج از غربزدگی)

این وسط خانومی اومد تو با یه دفتر که شبیه دفتر انضباطی تو دستش(البته تفاوت زیادی با دفتر مذکور نداشت) نگو واسه حضور و غیاب اومدن... بله... حالا سعیده و نعیمه به صرافت افتادند؛

-ایشون خانوم نگار بنکدار(!) هستند و این دوتا هم غزل صابری(فامیلیم از اتاق بغلی قرض گرفته بودم؛دیدین گفتم همه چی عاریتی بود...:دی) قیافه ها کاملا حق به جانب و :|...

آها یادم رفت از دوستان بپرسم اینجام غیبت بیشه از حد مجاز حذف ترم داریم؟:-"

بله...کجا بودیم؟ اندرون بشقاب کشیده شدند قوت آنشب ما(فردا امتحان ادبیات دارم) خدائیش حق بالانصاف فوق و العاده بود... من که تا جا داشتم خوردم...    جا داره تشکر کنم از دوستان(میزبان) که نمیدونم از کجا ولی فهمیده بودند که من سس از نوع "د ل پ ذ ی ر/ م و ش ک ی" دوست دارم(میخوام نبلیغ نشه و رمزی نوشتم که متوجه بشین!آخه چیزیو که خوشمزه ای باید گفت دیگه....) که چسبش رو 2برار کرده بود..... همممممممم..... هنوز مزه غذاهه لای دندونمه(خلال دندون دارین؟:دی)

بساط سفره رو جمع؟؟؟؟؟ نه..... در اشتباهی بزرگ هستید و من یکه و تنها شمارو از اشتباه در میارم نگران نباشین. کشیدیم کنار:دی

لهو لعب و گناه از این قسمت آغاز میشود...برای کسانی که ناراحتی قلبی دارن خوندن این قسمت توصیه نمیشود... بچه همون سرشب بعد از اینکه شب بخیر کوچولو رو دید بره بخوابه خوبه! نگار دو عدد لوح فشرده(نه سی دی نبودند!)حاوی موزیک در ریتم های مختلف به همراه داشته و برای پخش به مسئول مربوطه داد... نه مطمئن! خودم اونجا بودم و مجاز بودنشونو کنترل کردم؛)

ورود آقایان اکیدا ممنوع...

 یه حالتهایی دیدیم از همدیگه که هرگز به خوابم نمیدیدیم... نگار یادته؟؟؟؟ اون حالت....؟فکر نمیکردم تو اینی نباشی که هستی... عین اون پسرا تو اون پارتی ها!یه لحظه شک کردم بهت... بهارو جو گرفته بود و داشت خودشو واسه جشنی با شکوه تو هتل پارس آماده میکرد... (بهار:نه آخه لباسم  مناسب نیس:دی) سعیده سرشو مشغول کرده بود به مسئولیت مهم و خطیر تعویض آهنگ و کاری به ما نداشت... بعد بگو به من نگین با بقیه میفرقی...!

من و نعیمه هم از 7دولت رها(؟) با خودمون  مشغول بودیم...مثه بچه هاکه تو عروسیا به حسابشون نمیارن خودشون خودشونو میذارن به حساب:دی(البته من آبرو داری میکردم اما نعیمه مثه اون بچه ها که عروس فامیلشونه با اعتماد به نفس خاصی منو کشید وسط!!!!) ببین دیگه ما چی بودیم که مهسا رو هم اغفال کردیم و یک لحظه یادش رفت که گفته من بلد نیستم /:)...

چند دقیقه بعد همه رفتن هرچی مقنعه،روسری،چارقد و چادر بود پوشیدن... یهو من گفتم بابا منم فرار نکنین واستون ریش با کلاس* گذاشتم:دی

*ریش باکلاس: سیبیل دسته خنجری با یه ریش کوچولوی مثلثی

یهو دیدیم اون خوراکی های خوشمزه دارن به ما چشمک میزنن...

پفک... پشمکها اول ریختیمشون تو یه کاسه و تناول کردیم بار اول مانند انسانهای با فرهنگ و فرهیخته(؟) اما بار دوم... یه گاز پفک یه نخ(؟) پشمک...... بعد دیدیم کل خوابگاه دم درن تا این مدل جدید رو یاد بگیرن... اما بار سوم؛ نعیمه مثه یه چیز سفت (مثه قند)پشمکارو پرت میکنه رو هوا بعد دنبالش میره تا تو دهنش بیفته... زمین و لباسشو که نگو... حالا واسه اومدن مهمون خونه رو آب و جارو کرده بودند حتی سعیده سر کلاس تاریخ تمدن هم نیومده بود... اتاقشون دیدنی بود!

این دفعه نوبت باقالی ها بود.بله... ما گفتیم این همه رو میخوریم؟؟؟ما؟ ما ی بچه یه چی گفتیم تو چرا باورت شد هان؟ 4کیلو باقالی؟!؟!؟!؟ 40 نفرم بودیم باز نمی تونستیم همه رو بخوریم... شروع کردیم به خوردن ؛سری اول،سری دوم،سری سوم و سری... دیگه نمیشه... بذاریم بمونه ایشالا یکم بعد...

 

 شیوا هم اتاقی سعیده واسمون فال گرفت با ورق های پاسور... فالهای عجیب غریب... چند حرفه؟ رنگش؟ ها؟؟؟ چه میدونم؟ نه بابا... ها؟ چیکار میکنه؟ چی میگی؟؟؟؟ نگارم یه نوعشو بلد بود... اما ما که کلا علاقه مند یادگیری هستیم اونم با استعداد فوق والعاده سرشار چه در درس مدار منطقی چه در برنامه نویسی(داشتم اونورو نیگا میکردم وقتی این اسمو مینوشتم؛بابا کیبوردمو تازه تمیز کردم!) چه در فال گرفتن! یه برگه کاغذ درآورده داره مینویسه:1- اول میچینیم2- بعد چیز میکنیم(چیز همون قرمزارو با قرمز و سیاه هارو با سیاه حذف میکنیم) 3- بعد اونایی که چیز کردیمو دوباره میچینیم 4- بعد اونایی که موندنو دوباره چیز میکنیم!:دی*

*صحت قائده ی مراحل فوق را کاملا تکذیب میکنیم!فردا نیاین بگین اینی که نوشتی درست نیستا!!!

با اصرار من رفتیم سر"حکم" یکی گفت بلد نیستم ولی مشتاق بود.یکیم گفت یادم رفته!:دی

 2و3بار اوپن سورس بازی کردیم(منظور اینکه دستامونو رو کردیم و قایم نکردیم) تا همه واسه دور بعد و اصلی یاد بگیریم دور بعدی معمولی بود ولی همینجوری نکات ضروری و مورد نیاز رو ریممبر و ریویوو(تکرار مکررات) میکردیم:

- نه الان نباید اینو بازی کنی... ها؟ چرا؟ اینو بازی کنی اونا میبرن! آها!

- نه... این حکمه اینو الان بزنی مال دوستتو میبری دوستت تک گذاشته...! ااا؟ آها؟

بازی همون دفعه اول موند... بعدش کارتارو به هم زدند و گفتند 11 بهتره...

 اونم دوباره دو نفر یادمون نبود قائده بازی.

 

 

بساط قمارو دودو دمو ویسکی و ودکا و... همین امشب در اتاق 9 خوابگاه شماره یک نبی اکرم 1

در اون خین بود که موبایل من شد مودم!!! فیدهای فیس بوک: ما رفتیم به اینها...**

**برگه های انشا شاگردا مامانمو آوردم تا باهم درستشون کنیم(خودم شبش خونده بودم از خنده روده بر شده بودم=)) ) موضوع:شب یلدا چگونه گذشت؟(خودتون کلاس دوم ابتدائی بودیم چه جوری مینوشتین مگه؟ هان؟) اکثرا نوشته بودن:توخوم،پشمح،پشمه و مهمترین وجه مشترکشون هندونه و پخله بود!!! یکی که کاملا گورومپی از ترکی ترجمه کرده بود:"به دائیم گفتم:برویم به ما!دائیم گفت باشد بعد از شام میرویم به شما! بعد از شام نرفتیم به ما و من گریه کردم که  آنها بیایند به ما و آنها آمدند(به ما* حذف به قرینه)"

ترجمه شده از متن:" من دائیما دِدیم گداخ بیزه! دائیم دِدی شامنان سورا گِدَروخ سیزه! شامنان سورا گَلمدیلَر بیزه منده آغلادیم کی اولار گَلسینَر بیزه اولار دا گَلدیلَر!

بعد با گوشی من 5نفره آنلاین شدیم همه باهم... 2و3 نفر مشترک در اَدلیستا پی ام دادن! حالا بیا تشخیص بده کی با کدوم آی دی کار داره!:دی    گوشی دست هرکی میرسید  به پی ام اینجوری جواب میدا:"پی ام مال کیه؟" شیر تو شیری بود بیا و ببین...!

این وسط از نعیمه یک صدای مهیب و عجیب و وحشتناکی در آمد که همساده ریختن خونه... صاحب خونه گفت صدا از ما نبوده ولی بعدش رفتن معذرت خواهی گویا طرف شاکی، از اون نفوذی ها بود و به طرفه العینی شعیده و نعیمه فردا کمیته انضباطی و عاقبتشون جول و پلاس تو کوچه بود!

 این اتفاقا وسط بازی پاسور افتاد! و اما در ادامه حین بازی یادمون اومد... منو نعیمه، نگارو سعیده رو بردیم... شمارش امتیازا یادم رفت باز:دی

شیوا و مهناز مشغول درست کردن ماسک بودن... ایول مهناز تا صبح به شیوا کمک کرد تا ماسکارو بسازه!

یه موسیقی ملایم هم زمینه ی کارامون بود موسیقی های سنتی... از:الهه_ دلکش_بنان_فریدون فروغی و... کار شیوا بود دمش گرم... تا یکی میخواست بپرسه این چیه و از کیه؟! من شیوا هم صدا میخوندیمش... خیلی حال داد... بعد دیدیم ساعت 3:30 یا 4 صبحه!

گفتیم تا صبح بیداریم اما اگه این بهار بذاره!

- سپید خوابت میاد برو بخواب دیگه...

- نه بهار جون چشام خسته اس ولی خواب به چشام نمیاد... یعنی از بس نخوابیدم دیگه حس خواب رفته از چشام!

دو دقیقه بعد از فرط خستگی 1و2 دقیقه چشامو بستم! حالا این بهاره...

- دو ساعت میگیم بخواب میگه خوابم نمیادالان ببین چه خوابیده...

- عزیزم مگه من با کسی تعارف دارم؟ خوب میرم میخوابم دیگه بی سرصدا... در ضمن غیبت نکن!

- اِ این بیدار بود؟

از همون سرشب تا صبح این شیوا و مهناز گفتن"تورو خدا اگه خوابتون میاد ما بریم یه جا دیگه ها..." بابا نه... اه خواب دیگه چیه؟!

سعیده گفت فاطی اس ام اس زده یکی حقوقو(جبرانی گذاشته بود) بره واسه من حضور بزنه! من شدم ولی و جانشین خانوم کارگر!

6 اینا دوستای جدیدمون که سخت مشغول درس خوندن بودن(!) (ماهم درس میخونیم اینام درس میخونن!) خوابشون برد.

 ساعت 6 گفتیم ما بیدار باشیم بقیه خواب ؟(!) این انصاف نیست!بله بازار میس کال داغ شد... بعدشم خواستیم ثواب کنیم دوستان هم نمازشون قضا نشه هم از کلاس جا نمونن!واللا! وحید و فرزین جواب ندادن... مثه اینکه خوابشون خیلی شرین بود و خوابهای...(این سایت فیلتر شده است و با هیچ فیلتر شکنی هم بالا نمیاد دلتون بسوزه:پی یادتون باشه یه جای خلوت خوابتونو واسه من تعریف کنین!) اما بقیه جواب تکارو دادن!

8 صبح وقت رفتن به کلاس بود منو سعیده و نعیم.(ای نتِرِکی بهار گرفتی الان خوابیدی تو خونه بعد میگی سپیده خوابش میاد؟ نذاشتی که یواشکی یه چرتکی بزنم...) رفتیم سرکلاس نعیمه گرفت خوابید و من به تندی وی را سرزنش کردندی که چرا اندرون کلاس میخوابیدندی؟ استاد بیاید چه خواهی کردندی؟ یه ربع گذشت اُسی نیومد نعیمه گفت من میرم بخوابم به درک که غیبت میخورم(قابل توجه کسانی که از غیبت کردن تو کلاس ترسیده و بی خانمانی را بی خواب میکنند!:دی)همینکه نعیمه رفت من سرمو رو میز گذاشتم و دیگه نفهمیدم چی شد؟! فقط یک لحظه دیدم زلزله اومد! آخه پدر آمرزیده مامانم تا حالا منو اینجوری تکون(تکون که نه شوک 360تا) نداده واسه بیدار کردن از خواب! بابا  سعیده جان یه کم آرومتر... باشه منم میام! (خداییش خیلی آروم بیدار میكرد! اغراق یا اقراغ  همون اولی شد! :دی)حالا فک کن اوستا میومد سر کلاس منو تو اون حال میدی... به! چی میشد!!هیچ چی؟ فاطی حذف میشد!:دی

یه نفر هم با اینکه نمی خواست بیاد یونی و راهشم خیلی دور بود؛اما گیر داد(یعنی لطف کرد:دی) که من باید واستون صبحونه بگیرم... بابا شوخی کردیم بیا و "واز گِچ"ما خجالت میکشیم؟! خلاصه خیلی زحمت کشید و صبحونمونم همینجوری الکی خدا رسوند... وگرنه معلوم نبود اینا(صاحب خونه ها) میخوان مارو تا کی گشنه نیگه دارن؟! (سپرده اسمش گفته نشه، تا همینجری «اجرکم عند الله» دست نخورده باقی بماند!

بعد کلاس یکی 2 ساعت خوابیدیم منو سعیده دو نفری رو تخت نعیمه! نگار طبقه دبالا بهار رو زمین به حالت مطالعه!:دی

بعدش صبحونه ی خوشمزه ی دوست عزیز... عسل به همراه خامه و مربای توت فرنگی کلی چسبید ممنون!

ساعت 2 کلاس زبان تخصصی که اونم تشریف نیاورد... رفتیم آقایونو به یه دسر با کلاس دعوت کردیم! بلههههههه! پخله ییسیز؟ اونا هم از خدا خواسته دست رد یه سینه شکم مبارک نزدند:دی    با ظرفش بردن!

 و اما من بدبختِ فلک زده ساعت 4 با عوض خان نقی پور بدجوری کلاس داشتم!فقط داشتم چرت میزدم.

بچه هام معلوم نشد کِی فقط پخش و پلا شدن... بعد هم خونمون!:دی

 

دوستان اغراق زیاد بود بخاطر نمکش... لطفا کسی از شوخی هام ناراحت نشه!:">



آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 بهمن 1388 07:58 ب.ظ

شنبه 17 خرداد 1393 02:48 ق.ظ
:)
چهارشنبه 19 اسفند 1388 09:11 ق.ظ
سلام به همه اونهایی كه به سیاهی شب تن نمی دن و دلشون برای آزادی می تپه,
چهارشنبه سوری آتشین امسال رو باید به جهنمی برای دولت كودتا تبدیل كنیم
نعره كن ای سرزمین جان سپرده، نعره كن
نعره كن ای خاك خسته , خاك گلگون نعره كن
و یادتان باشد كه هر چه هم تلاش كنیم و هر چه حماسه بیافرینیم تا صحنه های آن رو در فیلمها و عكسهامون ثبت نكنیم نتیجه اش رو نمی بینیم بلكه باید این صحنه های تاریخی را ثبت كنیم و به جهانیان هم بفهمونیم كه كشوری بنام ایران در این سوی جهان وجود داره كه در بند و اسارتِ مشتی آخوند متحجر قرار گرفته, ما یه گروهی هستیم امكان ارتباط با خبرگزاری ها رو داریم و از همه اون كسانی كه موفق به گرفتن فیلم و عكس در چنین روزی می شن مخصوصا از استان های مازندران وگیلان و گلستان و سمنان و قزوین و اردبیل و آذربایجان غربی می خواهیم كه فیلم ها و عكس هاشون رو به این ایمیل ارسال كنند:mohsen.s789@googlemail.com//faryad2010.88@gmail.com
http://atashfeshan89.blogfa.com/
جمعه 30 بهمن 1388 10:17 ب.ظ
جالب بود! ما نیز از برکات اون شب به اندازه کافی بهره بردیمو از این طریق مراتب تشکر را به (سمع!!!)و نظرتون می رسانیم!
یکشنبه 18 بهمن 1388 12:12 ق.ظ
be khodam eftekhar mikonam ke dostayi mese shomaha daram
man behtarin hamkelasi haye donyaro
daram
دوشنبه 12 بهمن 1388 07:35 ب.ظ
kheili bahal bod khosham omad.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.